‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۲۷, دوشنبه

برف


کلاغ ها صدا می کنند: برف ، برف
 .
سرد است. 
 .
سکوت است.
.
آرام است.
.
غمگین است.
.
با تو همدردم و به یاد توام، 
.
 
 آیدین

26 دی ماه 92

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

قسم به درختان سر بریده ی ولیعصر

قسم به درختان سربریده‌ی ولیعصر، 
خاطره‌ی سرخ تو 
به زردی می‌گرایید.
بریده‌های اشیاء میانه‌ را گرفته بودند، 
اما جایی در دیگر سوی وهم و خواب‌آلودگی
گله ی شیرهای نر
روی سینه ی برهنه ی زمین
به سوی ما می تاختند، 
ما چند تن در سفر 
و در دل مرا هوسی نه هیچ بود
جز آغوش غران وحشت
و راوی تو را می‌دید که نشسته بودی و 
خون‌مردگی‌های حافظه‌ات را پماد می‌مالیدی
و این بود که لبه‌های خیابان چین خورده بود
و این بود که هر چه می‌رفتی، خیابان پایانی که هیچ
طولانی‌ترینِ خاورِ میانه بود.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

توت و ستاره


روزها بی جهت این همه ساعتند
و ما بی‌جهت همه جا پراکنده‌ایم
و بی‌جهت به هزاران زبان سخن می‌گوییم
اگر آن غرور بی‌جا بر بلندای بابِل برپا نبود،
اکنون تنها یک زبان بود و یک شعر
و وسوسه‌، گناه نخستین را اگر بارور نکرده بود
اکنون تنها،
یک بهشت بود و
یک سیبُ
یک مردم.
و عشق گسسته نبود.
و کیلومترها و هزاران کیلومتر جاده
مثل گلوله‌ی نخ دورتادور زمین نپیچیده بود،
هر یک به دنبال مقصدی و وطنی.


و این کلاف سردرگم از چرا و چرا و چرا
دست و پای تاریخ را به هم نپیچیده بود
و از رگ‌های تاریخ این همه خون نمی‌ریخت
هنوز که هنوز
بر سر و روی وجدان معذب جغرافیای عرش.


و مختصات، بی‌جهت این‌طور هزاران هزار نقطه نبود
و ستارگان به جای صدها میلیون سال نوری
به اندازه‌ی نگاه کردنی،  

تمنایی

و دراز کردن دستی
از میوه‌ی خواهش ما فاصله داشتند.
اما امروز حتا توت‌های سفید اردی‌بهشتی بالای درخت‌های خیابان رسیده‌اند
و به اندازه‌ی لباس‌های تر و تمیزی که از سر کار برمی‌گردند،
و به اندازه‌ی مبتذلِ خجالتی که از سر خیابان تا تهِ کوچه جلوی در و همسایه روی زمین کشیده می‌شود،
از ما دور و هرگز اند.


توت‌های شهری رسیده و نچیده پیاده‌رو را فرش می‌کنند

و چشم از دنبال کردن مسیرشان در هوا هم هراسان است.




توت‌ها بی‌جهت این همه رسیده‌اند
و خواهش، بی‌جهت این همه بارور است.




اگر می‌شد! های اگر می‌شد!
دو سر مختصات را در تمام ابعاد کشف شده و نشده به هم رساند،
و یکبار از اول
پاسخی کوانتومی نشده برای هستی پیدا کرد،
اگر زبان این همه بی‌جهت نبود و شعر به این همه زبان نبود...


ما بیهوده این همه‌ایم
بی‌جهت این‌همه در جغرافیا و تاریخ پراکنده‌ایم

تا ابد
 تنها من بودم و تو بودی و بوسه‌ای،
و آن درخت که بر نادانستن ما سایه انداخته بود
اگر که در دلت هوای چشیدن طعم گندم نرسته بود...
29 اردی‌بهشت 94

 
 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

نفرت میانه حالی


ما میانه حالانیم
ما در خود ماندگان
ما درماندگان
.
سوم شخص نفرت
گلاگل ترسِ شکفتن
لجنزارِ شب،
شباشب تاریکی،
آهو آهو دلهره.
گربه ها به سربازی رفتند.
.
بگو بی‌نوبت چنگ بزنند بر تاریخ،
آن وهم،
آن وحشی،
آن حالِ محال.
.
شکست پا دارد.
راه می‌رود.
.
من انگار باریک‌ترم،
که صبرِ زرد
از بارهای زمستانی می‌تراود
انگار باغ‌ترم تا
آفت‌های دلمرده
خون به پرتقال‌ها پس بدهند.
خاک،
ریشه‌ها در چنگ
چه ریشه‌ها در چنگ
.
هرز که پای علف‌ها می‌نوشت
باد.
تن می‌زند درخت
من روی صدایت می‌نویسم
بی‌ امان شو
که ثانیه و ساعت و سال
همه آخرند.
لاله.  بهمن 92

مجرم


مثل رگ هایی که از آدم بیرون نمی روند
هر بار می گویی "واو"
می گویم "وَه!"
انگشت هایی که در تناسخ قبلی چنگ می نواختند
این بار مجرم شناخته شدند که تایپ کنند
تیلیک تیلیک
هر بار میزهای سفید کارمند ها
از سر خط تا ته خط
دسته جمعی ناله می کنند
و اشیاء تزئینی ریز و درشت اتاق خواب
شکست می خورند
ترک ترک
مثل آدم هایی که از رگ بیرون نمی روند
پس تصویر کجای بی کسی بود که شکست
شکست
شکست از پیاده روی آبدارِ تازه
در تقاطع غیر هم سطحِ ایستادنت کنار
ایستادنت وسط
ایستادنت میان یک کفِ دست خفگی
...
Top of Form

تیر و مرداد 92

سوگواری 3


من سوگوار دو مرگ ام
گورستانی در من آرام گرفته است
و نبض خونی زندگی را می بلعد
بهار 92

ماهِ بعید



بعید است ماه از این منظومه گذشته باشد
مگر آن‌که ماه
همیشه از بعیدها می‌تابد.
ببین، از تغزلِ تنِ تو آسمان آرام گرفته است.
از تغرل تن تو،
ابرها، سنجاقک‌ها، چرخ‌ ماشین‌های اتوبان،
و دکمه‌های پالتوی زمستانی
از جان رنج‌های خود                        
چند قافیه می‌کاهند.
ببین!
در من اقیانوس آن چنان پریشان بود که از عبور قافله‌های آرام نیز
موج‌های ترک خورده
بر صخره‌های ساحلی شعر بر جای می‌گذاشتند
آن چنان پریشان که
از عبورِ آسمان
چند لکه بیشتر بر جانِ یخ زده‌ی ستاره‌ها نمانده بود.
می‌شد آرام بگیرم و موج‌های سینوسی گهواره باشم.
اما عطر جان‌گدازِ سلول‌های خاکستری ذهنت‌ات
از رسوخِ تنم، نغمه می‌نواخت.
من در نیمه‌ی پنهان خورشید گداخته‌ام
و ترسی ندارم از ماهی‌های انتظار
که دهان نیمه‌باز بودن را به رخ زخم می‌کشند.
در من آبشارها فرو می‌ریخت
گدازه‌های تنِ هراس
به گوشه‌های مکعبی دنیا
خراش می‌انداخت
من از گدازه‌های تن‌ِ هراس
برای جنگل بندِ رختی بافتم
تا شعرم
در یکی از گوشه‌های تنِ مکعب
جان بسپارد.

19  و 20 اردی بهشت 92


تا صبح

تا صبح
لابد بوی سیگار شبانه از دهانم پریده است
لابد بیدار که بشوم، دنیا جور دیگری آغاز خواهد شد
انگار نه انگار که هزاران تن، در هزاران جغرافیا در سفرند
نه انگار که هزاران صبح هر روز از سرِ زمین گذشته است و خواهد گذشت
و نه انگار که زمین، صبحی ندارد.
در جهت جاذبه غلطی می زنی
از آن سوی ملال سر در میاوری
هر صبح که بوی دهانِ سیگار
آن سوی زمین را برداشته است،
نه انگار که زمین صبحی ندارد،
اگر بر نقطه‌ی گریزِ نگاه تو شک کنیم.
و زمین صبحی ندارد که بشود بر باعث و بانیِ بی پدرش درودی فرستاد و تف انداخت.
و در نقطه‌ی گریزگاه نگاه تو است که جهان به هم می‌آید،
عاشقانه‌ی عزیز من.
چه حجمی است در دهان نگفته‌ها
در دود شدن آن سوی سرزمینِ زمین،
آن جا که مردی نشسته است در مرزِ سکوت
که در مرحله‌ی دهانی تثبیت شده است
مردی که ارتباط مجهول گردش به دور خود با انحراف 15 درجه از محور منظومه‌ی شمسی تا خورشید را می‌پاید.
مردی که سوژه‌ی میل کسی نیست
در همان حال که دیگری بزرگ بر لبه‌ی محل انبساط جهان با سرعت میلیاردها سال نوری بیخیال لم داده و پاهایش را در کرانه‌ی هستی، در ناکجایی میان عدم،
تاب می‌دهد.
چه حقیر است که تا صبح بوی سیگار دهانم سر از کدام نقطه‌ی منظومه‌ی شبانه‌ی هستی در آورده باشد، نیست؟
و او که سلوکی بهلول‌وار در دایره‌ی زیست بشری دارد می‌گوید:
گوشه‌ی لبت رو پاک کن، تخم مرغ آب پز خوردی؟
و می‌خندد،
زرد و متعفن،
بر گوشه‌ی لبی که آن قدر تکیه‌گاه اشتیاق این و آن بوده است،
چروکیده و گندیده،
رویاهای ناکام نوجوانی اش را آماس کرده است.


24 اردی بهشت 93

۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

به آبکنار، که در زیر برف خفته است و به دیدارش نرفتم



آرام
بی صدا
رقص کنان
مرگ باید بر شیروانی‌های زنده به گور
رگ‌های روستا تا چشم سفید
چشم ها سفید
به نگاهی که از پنجره
تنها سفید، سفید، تا ابد سفید
سقف ایستاده است
قلبی می خشکد و از شاخه می افتد
شیروانی های غرق
ستون ها مردد
مرداب منجمد
پای پله های ایوان
نگاهی جا مانده روی دیوار
خانه و آدم کمر راست می کنند
تن برف بر نگرانی مبهوت دیوار
نه.
مکعب های خالیِ زنده
حفره‌هایی زیر برف نفس می‌کشند
مرگ سفید،
تن سنگین‌اش را پراکنده است
رقص کنان
بی‌صدا
آرام.
لاله، بهمن 92

.
بهمن ماه 92، سه متر برف در روستای آبکنار بارید و خانه ها در برف مدفون شدند، و آدم ها در خانه ها. 


مرز


پنج سرباز وطن
 در مرزهای مخدوش ارتش هفتاد میلیونی
در مرزهای تن مخدوش هفتاد ملت
در پنج گوشه از هفتادِ ملت
ارتش پنج سرباز مخدوش تنم
وطنم و تنم
و پنج مخدوش در هفتاد مرز تنم
وطنم و تنم
... پنج گوشه از سرباز تنم...
.
لاله، 4 اسفند

تقدیم به سروِ قامتِ یار


جمجمه ام زورقی است

در تسلای آبی ِ شک

به دریاهای سخت ریشه دار

دریاهایی جاری در تنگنای یک دره

دریاهایی آرام و دلتنگ.

جمجمه ام

تابوتی است دست به دست

بر سر لا اله الاالغَم.

بر سر دست

در رژه ی طولانی و سیاهِ مُرده-بازان،

را از پنجره ای بی تفاوت

تماشا کردن.

در همان لحظه که آیینه دید:

ماسیدن پن کیک روی صورت دخترک، نابودی تمام استعاره ها شد.

و دیگر یادی،

باغی،

نمانده است،

به سروِ قامتِ یار. 

.
.
اسفند 92


ساعت پنج عصری دیگر

من معشوق ساعت 5 عصر تو ام

"در ساعت پنج عصر"

و اینجا ساعت،

وارونه ی حضور توست.

و اینجا،

هر دقیقه چاهی است بسیار عمود.

رد خالی دست های من

روی پرزهای فرش،

روی عطف کتاب ها

در خاطره ات جایی پر نکرده است.

با آن که یادهای من

لابه لای تمام صفحه های ورق خورده

منتظرند تا مردمک چشم های تو تنگ شود.

در بازویت،

گنجشکی ترسیده بود.

در جناق سینه ات،

گنجشکی ترسیده بود.

و تو خالی بودی

از عشق و از شهوت و از خیال و از من.

در چشم هایت

مردمی تنگ، بیهوده قدم می زد.

11 فروردین 93
به س. گ.

۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

آذر، ماه آخر پاییز

حواسم در بوی تنی خواب می رود
حواسم، در بوی تنی
که حواسش نیست
که بند بند پراکنده است
که خیال کرده پا به پا شده،
خوابی رفته که از ندیدن بافته است
دور می پرد، می دود، دست هایش کجاست
می پراکَنَد، می خراشد، دست هایش کجاست
لمس لای موهایی که نرفته است انگشتان
مزه ای که نکرده است
طعم گس در دهانم عاشقانه می بندد،
می‌نویسد، می‌گذرد،
 در خیالش نیست‌ام
می‌خرامد، می‌شنود
در خیالش نیست‌ام
باز می‌گذرد، می‌دواند، ....
می‌بارد، دود می‌کند، دست‌هایش ...
تکه تکه می‌شود، خامِ خام
بند از بند من، بلند از بلند من
صدا در نمی‌آید که صدایش
حافظه را لگدمالیده
که داستان "آذر، ماه آخر پاییز" می‌‌خواندن از گلستان
صدایش در گوشم آب می‌رود از آن ور سیم‌های حافظه
از لنگرگاه‌های هیچ کجا که سرزمین‌اش گم است
حواسم در بوی تنی پریشان، که نیست
خودش
که نیست
که تغزل می‌کند،
با تنی که نیست،
نیست، نیست نیست، نیست،
لمس اش نیست
حجم اش نیست
بویش نیست
تنش
نیست
خیالش، نیست، نمی شود، خیالش، نیست ...
نمی‌شود...
تب کرده بند بند شده است
دلش می‌پیچد در گوش‌های باد
و هر چه بالا آورده را می بلعد
دور است،
 دور است،
در هیچ کجا که نام سرزمین‌اش است
 که نیست ...