‏نمایش پست‌ها با برچسب هذیان های جدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هذیان های جدی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

کوری دیده ی مجنون

زیبایی متکثر است، و اینکه می گویند همه ی آدم ها زیبا هستند، سخنی گزاف و از سر خوش دلی نیست، واقعی است، چون مرجع یکسانی برای زیبا دیدن یک فرد وجود ندارد و سلیقه ها متکثر است، و هزاران عامل بر اینکه کسی را زیبا ببنیم تاثیر دارد، هزاران عامل درون خودمان، و در شخص مقابل، عواملی که گاهی بسیار ریز و ظریف هستند، در بسیاری مواقع خوداگاه ما به آن ها واقف نیست، مثلا خوب بودن یک فرد، باعث می شود چهره ی او برای ما دلنشین شود، شناخت از آدم ها می تواند باعث زیبا به نظر آمدنشان شود، گاه وقتی کسی با ما خوب است ، محبت او برای ما زیبا جلوه اش می دهد، در کسی حرکات بدن است که به دیده ی دیگری خوش می نشیند، در کسی لحن صدا غوغا می کند، در دیگری یک کرشمه و اطوار حرکت است که دلبرانه است،... و البته نه برای همه، هر کدام از این ها، تنها به دید یک نفر دیگر آمده است، و هم اوست که آن را زیبا می بیند. وقتی می گویم مرجع یکسانی وجود ندارد، همین بحث سوژگی "دیده ی مجنون" ماجراست. 
امروز به این فکر می کردم که این آسیبی است که جهانی سازی زیبایی شناسی به سلیقه و زندگی ما می زند، ارائه ی معیارهای استاندارد زیبایی چهره و بدن. مرجع قرار دادن مقیاسی خاص، که زیبایی را تبدیل به مقیاسی قابل متر زدن می کند، اندازه ی دور کمر، دور باسن، دور سینه، فاصله ی چشم و بینی و لب، قد و قواره و ...، یا شکل ها و فرم هایی غالب شده از اندام ها. آیا این نگاهی پوزیتیویستی به زیبا دیدن آدم هاست؟ نمی دانم. اما نگاهی به شدت تقلیل گراست که تاثیر عوامل دیگری که نام بردم را از بین می رد. و ما در جهانی که مدیا به ما چه چیز زیبا دیدن را تحمیل نکرده باشد، و بهمان یاد نداده باشد که کدام به استانداردهای زیبایی نزدیک است و کدام نیست، کودکان معصومی هستیم که به تعداد تکثر و تعدد چهره ها و اندام ها برایمان متر زیبا دیدن فراهم است. هرکدام بنا به اقتضائات سوژه بودن خودمان.
این یکسان سازی صنعت مد، سوژگی را از ما گرفته است، قدرت ذاتی درونیمان برای دیدن منحصر به فرد بودن را از ما گرفته است، نگاه های ما را قالبی و کلیشه کرده است، و جای تجب نیست که ما را به سمت عمل های زیبایی سوق داده است که تمایل دارد همه ی چهره ها را و اندام ها را بهم و البته به معیارهای قالب شده نزدیک کند.
و البته که این شیوه پاسخ گو نیست، شما بر آن چهره های اصلاح شده عاشق نمی شوید، ما هرگز بر بی نقص و کامل بودن عاشق نم شویم (تازه اگر با اغماض 100 درصدی، این ملاک های استانداردسازی شده را کمال زیبایی فرض کنیم)، بلکه برعکس، همه ی ما تجربه ی این را داریم که وقت کسی را دوست داریم، چه طور همان چیزی که به نظر دیگران نقص حساب می شود، برای ما عزیز و دوست داشتنی است. 
اگرآن قدر مدیا بر شما موثر بوده است که با همان ملاک ها هم عاشق بشوید، خواهید دید که به سرعت، در اثر تاثیر بقیه عوامل، این زیبایی کلیشه ای و تقلبی، تاثیر خودش را از دست می دهد و شما را حیران باقی می گذارد. به قول یک دوست، اعتبار چهره، دو ماه است. 
آن چه در این میان آسیب خورده است، عزت نفس و زمان و انرژی و پول و عواطف خرج شده ای است که هر دو سوی ماجرا را به پوسته ای تقلبی سرگرم کرده است.

بعد التحریر: من از دوره ی نوجوانیی که به اصطلاح کم کم داشتم م فهمیدم دنیا دست کیست و عالم و آدم چگونه است، با این موضوع مد و فشن و دستور العمل های دیکته شده ی زیبایی مشکل داشتم، این از آن جمله مواضعی است که از آن موقع تا حالا دست نخورده و تغییر نیافته باقی مانده. اما اگر از من می پرسیدید چرا، شاید پاسخ قانع کننده ای نمیافتم. افکار و یادداشت هایی از این دست، در طول زمان و سالیان، برای خودم کم کم ابعاد قضیه رامشخص می کند، ایده هایی است که برای خودم هم به ناگهان روشن می شود، گرچه مثل این یکی، بدیهی به نظر می رسد. شاید هم به قولی بحث "معما چو حل گشت آسان شود" بر آن ها مترتب باشد.
در مورد همین قضیه، موضوع از بسیاری جنبه های دیگر هم قابل بررسی است که زیاد گفته شده است، حتا خود من هم شاید زیاد گفته باشم. این یکی امروز در ذهنم به کلام در آمد، و کدام بزرگی گفته بود که تا وقتی موضوعی به کلام در نیاید، به فهم در نیامده است؟! (نقل به مضمون از بزرگی به مضمون! از حافظه ی جلبک وار من همین را بپذیرید)

۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

در باب طریقه ی نشستن هانا آرنت

نوشته ای از دو سال پیش که فیس بوک یاداوری کرده است:
در مصاحبه ی هانا آرنت به سال هزار و نهصد و چند، چیزهای مختلفی، هم در مورد فرم و هم در مورد محتوا نظرم رو جلب کرد، ولی یکی از نکات به نظر حاشیه‌‌ای، که احتمالا کمتر به نظر خواهد آمد، یا دست کم کمتر در موردش بحث خواهد شد، "بادی لنگوئیج" هانا آرنت بود، چیزی که به گمانم بیش از صدای خشدار شده بابت اسموکینگ زیاد و چهره‌ی چروکیده‌ی پیر او، باعث می شد که خواهرهایم، به نمایندگی از بسیاری کسان دیگر که مطمئنم همین عکس العمل را خواهند داشت، ابزار تعجب می کردند از زن بودنِ او، و ابراز اینکه "فکر کردیم مرد است". 
به نحوه‌ی نشستن او بر روی صندلی توجه کنید، سیگار دست گرفتنش، و باز هم مخصوصا نحوه ی نشستن‌اش. از نوجوانی برایم زیاد پیش آمده که حرکاتم را پسرانه تلقی کرده‌اند، حتا یادم است که در دوران دانشگاه به من می گفتند که مثل پسرها راه می روی و من سوال داشتم که مگر راه رفتن هم این قدر پسرانه و دخترانه است و مگر هر کسی شیوه‌ی خاص خودش را ندارد؟ حالا این که این شیوه‌ی خاص چه صفاتی هم به خود بچسباند، فرع ماجراست، ولی این طور کامنت دادن که مثلا "پسرانه" است، درک کردنی نبود و مرتب من را در مضان این اتهام قرار می داد که چیزی غلط است و باید درستش کنم تا "زنانه" و مورد پذیرش شود. و این فقط در مورد راه رفتن نبود، در نشستن، حرف زدن، استفاده از دست ها، خمیازه کشیدن و ...، خیلی از "پوز" ها و "جسچرها"، یا کلمه ای که خودم بیشتر خوشم می آید به جای این‌ها به کار برم، اطوارم پسرانه تلقی می شد. احساس می کردم باید تغییرش دهم، و تغییرش دادم. الان می دانم که تا حد زیادی موفق بوده ام، مدت‌های زیادی است که کمتر کسی اطوار من را پسرانه تلقی کرده است و این شیوه ی جدید طوری برایم عادت شده است که حالا دیگر جزو رفتارم است و شاید اگر لزومی به تغییرش باشد، باز هم دچار زحمت شوم.
البته در بعضی چیزها کوتاه نیامده‌ام، شیوه‌ی نشستنم ام در هر کجا که مجبور و زیر ذره بین نباشم، "هر طور راحتم" است، ولنگ و واز، دست را روی پشتی صندلی قرار می دهم، کلن راحت ترم که دست ها را از بدن دور نگه دارم، یک پا را زیر بدنم جمع کنم و پای دیگر را ستون کنم، آن طوری که مثلا وقت قلیان کشیدن روی تخت می نشینند و یک دستشان را هم به متکا تکیه می‌دهند، یا چیزهایی از این قبیل، مثلا همین شکلی که هانا آرنت روی صندلی نشسته است، ولی باز به محض اینکه توی مهمانی کمی رودربایستی داری قرار بگیرم، خودم را جمع و جور می کنم، در حالی که شاهدم که چه طور مردهای دور و بر، همان طور راحت و حجیم نشسته‌اند و نامحترمانه و بی‌ادبانه و بی‌وقار هم تلقی نمی‌شوند. لازم به ذکر نیست که حالت‌های مورد قبول برای طرز نشستن زن‌ها، اغلب چه دردآور و ناراحت‌کننده هستند، حالت‌هایی از بدن که در آن ممکن است دچار خواب رفتن پا یا درد کمر شوید. مثلا یکی از این حالت‌ها که هرگز بشریت را به خاطرش نمی بخشم، و خودم هم کمتر استفاده اش کرده ام، شیوه‌ای است که پاها را از زانو خم کرده و هر دو پا را در یک طرف بدن به سوی عقب جمع می‌کنند، طوری که ستون قفرات به سمت مخالف متمایل می‌شود و برای اینکه نیفتی باید دست را ستون بدن کنی یا هم اگر به دستت برای غذا خوردن یا هر کار دیگری نیاز داشته باشی، تمام فشار حاصله را روی ستون مهره‌های کج شده‌ات تقسیم کنی. از روی عمد است که از تصویر استفاده نمی‌کنم و سعی دارم به کمک کلمات نشان دهم که منظورم چیست، این طوری دردش بهتر فهمیده می‌شود. 
این‌ها را گفتم که بگویم، آن چه از "زن" انتظار می‌رود، حتی در چگونه نتظیم کردن اطوار روزمره‌اش هم بسیار مدخلیت دارد. یک "دختر خوب"، معمولا حالتی را برای نشستن انتخاب می‌کند که حاکی از ضعف است، بر خلاف، شیوه‌ی نشستن پسرها که معمولا پرحجم و دارای حالتی از تسلط بر فضای اطراف است. تا جایی این تلقی عمومیت دارد که حتی اگر پسری به این شکل راه نرود، ننشیند و رفتار نکند، "دخترانه" تلقی می‌شود. چه بسا پسرهایی که به خاطر همین نوع بادی لنگوئیج، دیده‌ام که زن صفت تلقی شده‌اند. اما اصل موضوع این است که آن نوع اطواری که زنانه است، چگونه اطواری است؟ محترمانه‌اش را می گویند "ظریف"، اما بگذارید با صراحت بیشتری بگویم "ضعیف" درست است! از موضع ضعف، اطواری که نشان دهنده‌ی کم ادعایی و مطیع و شیرین بودن است. کمی به رفتار اطرافیانتان دقت کنید، رفتار کدام زن از نظر شما زنانه‌تر است و این رفتار دقیقا چه ویژگی‌هایی دارد؟ دست هایش را چه طور حرکت می‌دهد؟ چه طور می‌نشیند؟ پاهایش را به هم می‌چسباند یا از هم فاصله می‌دهد؟ سعی می‌کند جای کمی اشغال کند یا راحت می‌نشیند؟ حرکاتش تند و فرز است یا ملایم و "باوقار"؟! ( از آن دیگر لغاتِ ادبیات زن ستیز، به زعم من) 
خلاصه هانا آرنت را که تماشا می‌کردم، اینکه یک آن به خودم آمدم و دیدم که آن چیزی که به عنوان دنیای مردسالارانه می‌شناسیم، تا کجا توی گوشت و خونمان نفوذ دارد. موضوع از اینجا توی ذهنم جرقه زد که "وقتی همچین زنی که برای من می‌تواند الگو باشد، چرا من باید از این طرز نشستن احساس گناه کنم؟!" موضوع نه به این صراحت، و نه با این ادبیات، اما با همین مضمون بدون اینکه زیاد به آن توجه کرده باشم، اول در ذهن نیمه آگاهم جریان داشت تا لحظه‌ای که به خود آمدم که عجب! پس این مدل نشستن "مردانه" نیست، یا من که می دانستم مردانه نیست، پس چرا وا می‌دهم این قدر به آن چیزی که می‌دانم درست نیست و در عین حال آزار دهنده هم هست؟
این متنی که نوشتم، من را یاد جمله ی معروفی می‌اندازد که خودم همیشه در پذیرفتن دربست‌اش تردید کرده‌ام، جمله‌ی معروف سیمون بووار، در سرآغاز جنس دوم: ما زن به دنیا نمی‌آییم، بلکه زن می‌شویم. (نقل به مضمون)
پی نوشت: کمی "زن" بودن را آموخته‌ام، ولی در مورد میزان تغییر خودم اغراق کردم، زیاد جدی نگیرید.

۱۳۹۵ مهر ۱۴, چهارشنبه

 فیس بوک متن هایی را از سال های گذشته یاداوری می کند که خودم هم از یاد برده ام.
گرچه وبلاگ، زودتر از فیس بوک در مسیر انقراض افتاده است، اما متن ها را به اینجا منتقل می کنم که آرشیوی برای خودم داشته باشم.
این متن در چنین روزی، دو سال پیش نوشته شده است.
سیزدهم مهرماه 1393:

دوست ات داشتن، هم منطق است و هم بی منطقی، هم سرنوشت است و هم به اراده و اصلا عینِ بی ارادگی است، ناگزیر است، مسلم است، و مبهم است، ...
در کمالِ ناامیدی دوست ات داشتن، تنها چیزی است که اصالت دارد، چرا که بیهوده است، و رو به سوی هیچ سرزمین امنی ندارد، به خود بسنده است، بی آنکه تو باشی.
دوست ات داشتن، گل پژمرده ی من است، نه آفتاب رمق اش را بیشتر می کند، و نه آب ریشه هایش را می پوساند، رو به مرگ دارد اما همچنان زنده است و به زنده بودن چنگ می زند، نه می خشکد، و نه از نو می شکفد، و نه هرگز بارور خواهد شد...


بعدالتحریر: والتر بنیامین جلمه ای دارد که می گوید تنها راه شناخت یک نفر، دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است. 

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

مهر ماه این شهر بدون مهر

آخرش ایستادم و با عوامل تئاتر "راه برگشتی نیست"، و سایر حضار پرویز جاهد در کتاب فروشی هنوز عکس دست جمعی هم گرفتم. با همان قیافه ی رنگ و رو پریده و چهره ای که خودم خیال می کردم هنوز آثار پریشانی باید در آن پیدا باشد. من نمی دانستم از پوستر تئاتر هم پرده برداری می کنند و برایش مراسم می گیرند. شاید این یکی استثنا بوده. کارگردان که خیلی شوق داشت. اتفاقی آن جا بودم و خبر نداشتم مراسمی هست، دنبال جایی می گشتم که بتوانم دقایقی بنشینم و بغضم را فرو بدهم و لحظاتی که گذشته بود را مرور کنم. حتا به این امید که شاید دوستی یا آشنایی ببینم و بتوانم دقایقی با او حرف بزنم.
در آن یک ساعت، هر آدمی را که می دیدم، از جمله همین عوامل تئاتر و تماشا کننده های رونمایی از پوستر، جوان های خوشحال کافه نزدیک که پشت میزهایشان در حال گفتگو بودند، فروشنده ها، کافه دارها، مردم توی خیابان و ...، یاد آن کسی می افتادم که باهاش عکس نگرفتم و فکر می کردم هیچ کدامشان از حال و روز او خبر ندارد.
آن کسی که باهاش عکسی نگرفتم، آقای صمدی بود. درد و رنجش چنان واقعی بود که احساس می کردم در تناقض ساعتی قبل که با او از پشت گیت متروی هفت تیر خداحافظی کرده بودم، با وضعیت سانتی مانتال الان، آدم های خوشحال، لبخندهای پر ذوقشان، لباس های تر و تمیز و مرتبشان و تیپ فرهنگی و دکوراسیون چیده شده ی فضا، ممکن است ترک بخورم.
ساعتی قبل که متوجه شدم اصلن میدان هفت تیر آمدنم بیخود بوده و باید بروم خانه، گفتم دست کم سری به کتاب فروشی هایش بزنم، می خواستم از پل عابر بروم آن طرف خیابان، که پیرمرد مچاله شده ای را که به زحمت کنار دیوارهای موقت کارگاهای ایستاده بود دیدم، تمام بدنش می لرزید، با یک دست عصای شکسته اش را نگه داشته بود و با دست دیگر، دیوار را و به زور سر پا بود و به نظر می رسید زور می زند قدم از قدم بردارد، اما توانش را ندارد. حتا سرش را پایین انداخته بود که نگاهش با نگاه رهگذران تلاقی نکند، چند قدم که از کنارش گذشتم، قدم هایم سست شد، برگشتم و نگاهش کردم. بارها پیش آمده که از کنار کسی در خیابان عبور کنم و بعد برگردم و دوباره نگاهش کنم و برای رفتن مردد باشم. مثل همین دیروز، از پارک هنرمندان که خارج می شدم، مرد جوانی درشت هیکیلی کتابی را جلویم گرفت، تعداد زیادی از همان کتاب دست دیگرش بود، گفت که نویسنده و از قضا فروشنده ی این کتاب است و می توانم نگاهی به کتابش بیندازم، با ملایمت سرم را تکان دادم و گفتم نه ممنون، به پیاده روی آن طرف که رسیدم، برگشتم و نگاهش کردم که مردد بودم که بروم نگاهی به کتابش بیندازم یا نه، عکسی، بدون اینکه چهره اش معلوم باشد ازش بگیرم، به عنوان نویسنده ی دست فروش یا نه، لحظاتی نگاهش کردم که رهگذران را با نگاه دنبال می کرد، بلکه بتواند کتابش را به کسی معرفی کند. دیروز، بعد از چند لحظه، به راهم ادامه دادم، اما امروز، با دیدن استیصال پیرمرد، جلو رفتم و گفتم آقا حالتان خوب است؟ به زحمت شروع به حرف زدن کرد، انگار می خواست گریه کند، پرسید مترو کجاست؟ می خواست برود ترمینال جنوب، دختر جوان دیگری و یک آقا هم برای کمک جلو آمدند، احساس کردم نیاز دارد کسی برای راه رفتن کمکش کند، گفتم این آقا کمکتان می کند تا مترو برسید، مخالفت کرد و گفت می تواند راه برود، گفت نمی خواهد کسی را معطل کند، کم کم می رود، همه ی این ها را را همان حال نزار و با زحمت زیاد می گفت. اصرار من و آن آقا فایده ای نکرد، مرد و زن جوان رفتند، اما من دلم نیامد پیرمرد را تنها بگذارم، می خواستم دست کم تا دم پل عابر باهاش بروم که اشتباهی به جای پله برقی، با آن وضعیت سخت راه رفتن، از پله های معمولی بالا نرود. چند قدم رفتیم و من هم آهسته پا به پای او، به سختی با من حرف می زد، کنار پل که رسیدیم ناگهان بغضش ترکید، از میان حرف های بریده بریده اش این ها را فهمیدم: رفته بود بیمارستان اختر که نوبت جراحی بگیرد، برای پایش، 50 ساعت با اتوبوس توی راه بوده، تا برسد به تهران، گفت کاش نیامده بودم، گفت من خاک بر سر نمی دونستم تلفنی هم می شود نوبت گرفت، از بیمارستان اختر یک ماشین سوار شده که برساندش ترمینال جنوب، مسافر دیگری هم با او سوار شده. وسط اتوبان مدرس، راننده و مسافر دیگر که هم دست بوده اند، تمام پول ها، کارت عابر بانک، دفترچه بیمه، موبایل و مدارکش را گرفته اند، کتکش زده اند، عصایش را به گوشه ای پرت کرده اند و وسط اتوبان رهایش کرده اند. به این جای داستانش که رسید، چنان حرف هایش بغض آلود بود که من هم به زحمت بغضم را کنترل کردم، گفت بهشان التماس کردم که دست کم به اندازه ی پول بلیط بازگشت برایش پول بگذارند، از چابهار آمده بود، گفتم آخر از چابهار اینجا چرا آمدی، این همه شهر و بیمارستان بود جنوب ایران، شیراز، یزد، کرمان ... گفت چه می دونم یکی از آشنایان اینجا عمل کرده بود گفت دکترش خوبه، رساندمش پای پله برقی و چنان تحت تاثیر وضعش قرار گرفته بودم که همین طور مسیر را باهاش ادامه دادم. به تدریج که لنگ لنگان به مترو می رسیدیم، این ها را برای من تعریف کرد، وسط های راه کلی از من تشکر کرد و گفت که من فرشته ی نجاتش بودم! گفتم من که کاری نکردم، گفت همین که حرف زد و کمی سبک شد، حالش خیلی بهتر شده است.
مرتب می گفت که سفید بخت بشی دخترم، می گفت که حرف زدن با من سبکش کرده است، تمام چیزی که لازم داشت - به جز پول برای رسیدن به خانه- همین بود که توی این شهر دراندشت غریب، که 1000 کیلومتر ازخانواده و آشنایانش فاصله داشت، کسی دردش را بفهمد و لحظه ای باهاش همراهی کند. لحظه ای احساس کند که تنها نیست، راستش من هم برای همین همراهی اش کردم، فکر می کردم اگر آدم هایی آن قدر ناجور توی این شهر هستند که یک پیرمرد ناتوان را به این روز م اندازند، دست کم بگذار کسی را هم ببنید که جور دیگری است. دست کم برای این همه راهی که باید بدون وسایل و مدارکش جسم رنجورش را بکشد، کمی دلگرمی داشته باشد. آدم چه می خواهد جز اینکه بداند تنها نیست و دلگرمی ای برایش وجود دارد؟ 
تا دم گیت مترو باهاش رفتم، تا به آنجا برسیم، تقریبا نیم ساعت طول کشید، بهش گفتم این شهر، رحم ندارد، روزی سر هزاران نفر را زیر آب می کند، شکر که بلایی سر خودش نیامده است. گفت که هیچ کس را در تهران ندارد که بهش زنگ بزند تا بیاید و به دادش برسد. کاملا مثل در سفرمانده هایی بود که وسط راه دزد بهشان می زند و در شهر غریب تک و تنها و بدون پول و بی پناه وسط یه عالمه آدم یاجوج و ماجوج می مانند. در طول مسیر چند بار به من گفت که بروم به کارهایم برسم، و نمی خواهد من را معطل کند. دلم نمی آمد رهایش کنم. خوشبختانه کاری هم نداشتم. همراهی من کمی بهش دلگرمی داد، چندین بار برایم دعا کرد و گفت تا آخر زندگی اش هم دعایم می کند، (من که کاری نکردم) آن لحظه ای که از گیت مترو رد شد و آن طرف رفت، و برای من دست تکان داد و خداحافظی کرد، روحیه اش خیلی بهتر شده بود. هنوز می لنگید، اما دست کم دیگر نمی لرزید. از او که جدا شدم، حالا من بودم که سراپا می لرزیدم، توی پیاده رو به سمت کتاب فروش هنوز می رفتم، مثل روح سرگردان مبهوت بودم و هر چند لحظه احساس می کردم الان است که بغضم بشکند، از این شهر وحشی و از آدم هایش، و فکر می کردم این شهر هر روز چند آدم بدبخت و بی پناه می زاید؟ در مقام انتقاد به من می گویند که احساساتی هستم، ولی نمی دانم احساساتی بودن کجایش مایه ی خجالت است، در این وضعیت که تمام روزنه ها برای هر کاری بسته است، اگر از این همه فلاکت که در خون این شهر جریان دارد احساساتی هم نشویم، می توانیم خودمان را انسان بنامیم؟
این پیرمرد من را یاد پیرمرد دیگری انداخت که سال ها پیش، موقعی که دانشجوی دانشگاه تهران بودم دیده بودم، توی مغازه ی لوازم التحریر کنار سینما بهمن بوم که لنگ لنگان به زحمت آمد تو و به مغازه دار توضیح داد که برای عمل پایش پول لازم دارد و مغازه دار دست به سرش کرد، پیرمرد ها همان زحمتی که آمده بود تو، با همان زحمت از در رفت بیرون، آن موقع پولی هم نداشتم، نتوانستم بهش دلداری بدهم یا حرفی باهاش بزنم، فقط توانستم بیایم یک جایی مثل همین فیس بوک چند کلمه بغضم را بنویسم. این بار کمی متفاوت بود.
چند ساعت بعد که آرام تر شده بودم و از کتاب فروشی هنوز به سمت مترو بر می گشتم، از کنار خیلی آدم ها رد شدم، دستفروش هایی با شکل و قیافه های مختلف، مردی که با کودک 4-5 ساله اش کنار تیر چراغ برق بساط محقری با چند تا دانه لیف و ... درست کرده بود، بعد از چند ساعت هنوز همانجا نشسته بود، بچه روی پایش خوابش برده بود و مرد پارچه ای رویش کشیده بود. چند قدم جلوتر، دختر بچه ی کلاس اولی روی زمین فال می فروخت، چند قدم جلوتر، زن و شوهری روی پله ی کنار مانتو فروشی بی بی، رو میزیهایی با پارچه های زیبا می فروختند، چند قدم جلوتر، در ورودی مترو، جوانی دفتر و مداد و تراش می فروخت، چند قدم جلوتر، جوان دیگری تراکتی به دستم داد، پایین پله های ورودی، زن جوانی بساط دیگری پهن کرده بود که ندیدم چیست... این قدر تعدادشان زیاد است که دیگر نمی توانم بشمارمشان... از جلوی ویترین مغازه ها رد می شوم و نگاه به فروشنده هایشان که به امید حقوق سر ماه و گرفتن پورسانت هستند می اندازم، به اشیاء رنگ و وارنگ، بوی غذایی که از پیتزا فروشی توی ایستگاه می آید، یام می آید که پیرمرد گفته بود توی راه یک ساقه طلایی خورده است، ... از گیت رد می شوم و فکر می کنم امشب بلیط گیرش می آید؟ پولی که بهش دادم برای رسیدن به چابهار کافی نبود، چه طوری غذا بخرد؟ گفت که اتوبوس مستقیم به چابهار وجود ندارد، باید برود کرمان، شماره ام را بهش داده ام که اگر برای عمل کردن پایش دوباره آمد تهران (گفت این بار با دخترش می آید)، کاری داشت بهم زنگ بزند، کاش اگر اتوبوس گیرش نیاید و مجبور شود شب تهران بماند، به من زنگ بزند، یک جایی برایش پیدا می کنم که بماند، توی این شهر کسی یک پیرمرد لنگ عصا به دست با ظاهر ژنده و کوله پشتی کهنه را تحویل نمی گیرد...

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

هیچ


از پست های قدیمی که فیس بوک یادوری کرده است، نوشته شده به چنین روزی، سه سال پیش:
امشب پس از مدت ها، فکر کنم ماه ها یا حتا شاید سال ها، موتور هذیان گویی ام روشن شده است دوباره. و می دانید مثل چیست؟ حالتی است پریشان، که دست کم امشب، پریشانی خاصی هم توش نیست. یعنی آرامشِ پریشان است اگر بشود همچین چیزی قائل شد
منظومه ی شمسی احتمالا در زمان شکل گیری اش یه همچین حالتی داشته است. به دور خود می چرخیده و می چرخیده از پریشانی، می چرخیده و کلی چیزهای نامربوط بی سامان را با خودش می چرخانده. بعد مثل اره برقی پر قدرت تیزی که بر جان جسمی سخت، مثل سنگ افتاده باشد و از خراش هایش در حین چرخش سریع، خرده پاره هایی به اطراف پراکنده شوند، خرده پاره هایی از مخلوط بی سامان منظومه ی شمسی پراکنده می شده به اطراف. با این فرق که بر گِردَش به گَردِش ادامه می دادند.
امشب پریشانم از این دست و این کلمات که می پراکنم، به گرد من در گردشند! کلمات...
هان! انگار که بتی سنگی نشسته باشد در میان کلمات. کلمات پراکنده از هر طرف که خودشان و معنایشان مثل موجی سیال از هم دور و به هم نزدیک می شوند. کلماتی که مثل ذره های زیر اتمی در اطراف هسته ی اتم پراکنده اند و در هیچ نقطه ای حضور قطعی ندارند.
از این سیالیت و نیروی جاری بین این گردش آرام کلمات، بت سنگی هم مایع می شود و شکلی سیال به خودش می گیرد، نه اینکه فکر کنید مثلا مثل آب شکل خود را از دست می دهد و جاری می شود و راه می افتد، نه، به همان شکل مجسمه وار خود باقی می ماند، جاذبه ای یکپارچه نگهش می دارد، اما نرم شده است، مثل یک لوسیونِ لطیف. بتِ لوسیونی در سیطره ی هذیان کلمات. 

دیگری:
.
.

حرف حرف حرف! یه چیزایی توی کلمه ام هست که هیچ چیز نیست. هیچ چیز رو چه طوری می شه گفت؟ چند وقت پیش فهمیدم اضطراب و نگرانی همیشگی ام در حقیقت وجه التفاتی خاصی نداره. یعنی ظرفش هست، یه موضوعی پیدا می شه که می شه باهاش پُرش کرد. بعد یه جا شنیدم که اضطراب هستی شناختی هم جناب هایدگر یا نمی دونم سارتر فرمودند که وجه التفاتی نداره و اضطراب برای اضطراب است من حیث زنده بودن صرفا! بعد دیدم به به چه چیز با کلاس و خفنی! اضطراب هستی شناختی! لابد همونه
اما این هم لابد شوخی ای بیش نیست. تشویش و پریشانی را دلیلی باید! کی گفته؟ باید دلیلی برای پریشان نبودن وجود داشته باشد. دلیلی برای آرامش داشتن. و از من به شما نصیحت، اگه موضوع خاصی دارید که به خاطرش نگران باشید، سفت بچسبیدش، وگرنه هر وقت که موضوع برطرف شد، مجبور می شید موضوع جدیدی برای خودتون دست و پا کنید. اما وانس این ده لایف که فهمیدید قضیه این است و بقیه همه اش فریب و بازی است، دیگه نمی تونید دست از خود فریبی بر ندارید. می دانید که "موضوع" ای نیست، شاید چیزی باشه که دقایق یا لحظاتی ذهن آدم رو به خود مشغول کنه، شاید حتی ماه ها یا روزها، اما به هر حال هر موضوعی فانی است و انضمامی. اصل قضیه چیز دیگری است. چیزی که نیست، خالی است.
چیزی که نیست رو چه طور می شه بیان کرد؟
..
و دیگری:
 .
.
یکی چیزی می گوید، یکی جواب می دهد. گفت و گویی شکل می گیرد، هر کسی نظری می دهد، دیالوگی آفریده می شود، کلافی بافته می شود، آن وقت، یکی از توی این کلاف، یک رشته را بیرون می کشد، می برد آن طرف و دیالوگ دیگری راه می اندازد. کلاف دیگری می بافد، و همین طور تا انتها
این طوری است که حرف ها عقیم نمی مانند..
 

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

ز گهواره تا گور، اسارت دوران

چرا ما تمام دوران زندگی مان را در اسارت زیست می کنیم و این قدر بدیهی می پنداریمش و با آن کنار می آییم؟ منظورم همین زندگی روتین و روزمره است، از کودکی، در هر دوره ای از زندگی منتظر تمام شدنش و آزاد شدن از شرایط اسارتش هستیم، اما دوره ی بعدی که فرا می رسد، تازه متوجه می شویم که پیش از آن چقدر آزادانه تر می زیستیم. از زمان کودکی که به مدرسه می رویم و شرایط اجبار برای همه چیز که در مدرسه حکم فرما است، فراری هستیم و منتظر لحظه ی موعود رسیدن زمان بلوغ و استقلال. دوران کودکی و نوجوانی در سیطره ی انواع و اقسام اتوریته ها طی می شود، از اجبار درس و مدرسه که عدم موفقیت در آن مساوی است با سرکوب مدام، و نظم پادگانی مدرسه با "ناظم" هایی که لباس پوشیدنت را هم تحت کنترل دارندف تا تسلط پدر و مادر و خانواده که همه و همه به طور سازمان یافته، چهارچوبی ایدئولوژیک و دست و پاگیر را به وجود می آورند و هر گونه "رشدی" خارج از این چهارچوب، جز با دست و پا زدن و تلاشی فراوان به دست نمی آید، تازه اگر که بیاید. 

بعد از آن در دانشگاه که با سلسله مراتب اداری و استاد-شاگردی و حضور و غیاب و واحدهای نیاز به پاس شدن جورواجور که هیچ کدام را انتخاب نکرده ایم و اصولن شناختی از آن ها نداشته ایم سرو کله می زنیم، و رویای دوران کار حرفه ای را در سر می پرورانیم که آزادانه اوقات و لحظاتمان را برای خودمان زیستم کنیم. اما این هم سرابی بیشتر نیست، اسارت واقعی تازه از زمانی که مشغول به "کار" می شویم، آغاز می شود. این زمانی است که دیگر به معنی واقعی کلمه، ساعات زندگی خود را در خدمت به یک نظام اقتصادی فروخته ایم. حالا لابد باید منتظر دوران بازنشستگی و پیری و بعد هم مرگ ماند. در این میان، اجبار های اجتماعی و اقتصادی هم موتور محرک تن دادن به این شرایط است. اگر خانواده ای داشته باشی، عملا گزینه ی دیگری برای انتخاب نمی ماند، و اگر هم نداشته باشی، برای فراهم کردن کمترین شرایط زیست برای فقط و فقط خودت هم نیاز به تن دادن به این وضعیت اجبار داری.
ز گهواره تا گور زیستن در شرایط اسارت و توهم اینکه از میان گزینه ها، دست به "انتخاب" می زنیم. 
(پر واضح است که برای کسانی که "بابای پولدار" دارند، اوضاع به گونه ای دیگر است.)

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

فیلم های محبوب من

انتخاب ده فیلم برتر زندگی، کاری که منتقدین و بسیاری از سینما دوستان انجام می دن، همیشه به نظرم کار ترسناکی بوده. به تازگی دوستی دعوت به انتخاب 20 فیلم برتر کرد و با خودم فکر کردم خب، این رو می تونم یه کاریش بکنم، اما تعداد انتخاب هام کمتر از 38 تا نشد! به همین علت از نوشتن زیر پست مورد نظر خود داری کردم، و نتایج بررسی ام رو اینجا قرار می دم. 
این شما و این هم 38 فیلم تاثیرگذار زندگی من. (البته پر واضح است که این لیست می تونست طولانی تر هم بشه، ولی دیگه الانش هم خیلی طولانیه!)

1. The cook, the thief his wife and her lover
2. The Double life of Veronica
3. Eternal sunshine of the spotless mind
4. 2001: A space odyssey
5. The shining
6. Stalker
7. Before sunset
8. Dancer in the dark
9. In the mood for love
10. The Wall
11. Shame (1968)
12. Amelie
13. Breathless
14. Dogtooth
15. Dawn by law
16. Jules and Jim
17. Metropolis
18. Cries and Whispers
19. Melancholia
20. 500 das of summer
21. Fanny and Alexander
22. The Tripllets of Belleville
23. Ballad of Tara
24. Vagabond
25. The banishment
26. Breaking the waves
27. Mouchette
28. Last year at Mareinbad
29. Gray Gradens
30. Bicycle Thieves
31. Hunger
32. Surviving Life
33. Woman in the dunes
34. Russian Ark
35. Last tango In Paris
36. Nassereddin Shah Actore cinema
37. The Kid
38. Naked (1993 film)



گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

 
اگر بخواهم روزی رمانی بنویسم (کاری که هرگز نخواهم کرد) داستان را با این جمله ها آغاز می کنم:
هیچ کس نمی داند من با چه دقتی و با چه جزئیاتی قسمت‌هایی از بدنش را که در معرض دیدم بود در ذهن ثبت کردم. و نه فقط به صورت عکس‌هایی ثابت، نه به صورت نقش‌هایی حک شده در هستی، بلکه آن‌ها را در حرکت به خاطر می‌آورم، اینکه انگشتان چه‌گونه یکی یکی و با چه فاصله‌ی زمانی از هم تاب می‌خوردند، اینکه چه گونه  با چه ظرافتی قلمی را بین خودشان نگه‌ می‌داشتند در آن حال که روی کاغذ به حرکتش در می‌آوردند چه زاویه‌ای در مفصل‌ها داشتند، یا حتا وقتی که دستش را رو به عقب نگه می‌داشت تا چیزی را از کسی بگیرد، چه آرایشی نسبت به هم داشتند و چه رعنایی و چه تناسبی. اینکه چه طور هر حرکت این انگشتان در نظرم رقصی موزون بود. یا موهایش، از پشت سر که خودش نمی دید و تا پایین گردنش را می‌پوشاند، چه موجی برداشته بود، چه طور قوس‌های بزرگش باعث شده بود خطی مورب با سایه روشن شکل بگیرد، و چه طور تارهای نازک معجعدش دسته دسته هایی را شکل داده بود و این دسته‌ها با پریشانی منظمی روی هم قرار گرفته بود، به نرمی و زیبایی. هیچ کس این‌ها را نخواهد دانست.  هرگز این تصاویرِ در حرکتی که در ذهن ثبت کردم برای کس دیگری تجربه نخواهد شد و شکوه کار در همین جاست. هرگز کسی نخواهد دانست که این تصاویر چقدر در عمق وجود من تنیده شده است.
 
 
 
 
عکس: وحید محمودی
گرافیک: لیلا جوانمردی
 

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

ما نظاره کنندگان، ما لایک زنندگان



چند روز پیش، با صدای ضجه های مردی از خواب بیدار شدم، کسی در همسایگی خانه مان، چند بلوک آن طرف تر از
 دل ضجه می زد و بر سر و کله اش می کوفت، نمی دیدمش، اما صدایش همسایه ها را به تماشا کشانده بود، چند نفری گویا به دلداری اش رفتند. نمی دانستم داستان چیست. یادم آمد که چند شب پیش تر از آن، دم دم های صبح، با صدای گریه ها و سر و صدای زنی از خواب بیدار شدم، همان جا بود، همان نقطه، و آن روز هم نفهمیده بودم که داستان چیست. امروز که به خانه می آمدم، دیدم که بر دیوار همان بلوک، پارچه ی تسلیتی آویزان است،  در غم از دست دادن عزیزی.

شب پدرم گفت که خانواده ای که تازه آن جا ساکن شده بودند، پسر جوانشان را در اثر سرطان از دست دادند. تاثر برانگیز بود. اما در این خیالم که ما نظاره کنندگان، تنها همان یک روز که مرد تازه با مرگ پسرش مواجه شده بود و طاقت از کف داده بود، ضجه ها و ای خدا گفتن هایش را شنیدیم، تنها آن یک شب که بیشترمان در خواب خوش یا احتمالا ناخوش بودیم، صدای گریه های آن زن به گوش بی حواس همسایه ها رسید، اما آن ضجه ها و آن گریه ها و آن مصیبت، هنوز در آن خانه جریان دارد، بی کم و کاست، به همان سنگینی روز اول، و تا پایان زندگی آن ها هم جریان خواهد داشت، بی آنکه ما نظاره کنندگان از آن خبری داشته باشیم و تسلایی بتوانیم بدهیم. مثل زندگی تمام کسانی که در گوشه و کنار و دور و نزدیک نابود می شود، مثل همه ی آن هایی که بمب بر سرشان می افتد و در جا چندین و چند فرزندشان تکه پاره می شوند، یا آن ها که خانه و کاشانه را رها می کنند و پای برهنه به کوه ها می زنند تا وحشی های از لجن زار های تاریخ بیرون آمده، عکس سرهای بریده شان را زینت "فضای مجازی" نکنند. ما نظاره کنندگان چه می فهمیم از درد؟ از مصیبت؟ بسیار گزافه گویی است که خود را همدرد بپنداریم، بیشتر از گزافه، دروغی بزرگ است، ما اصلن چه می دانیم مصیبتی به آن بزرگی چیست؟ چنان مصیبت هایی تنها در دل یک قوم می گنجد، در حافظه های تاریخی ای که با گذشت زمان به اعماق سیاه تاریخ فرو خواهند رفت. از صفحات مکتوب تاریخ حرف نمی زنم، از تجربه ی زیستن مصیبت حرف می زنم، که ما از درک آن عاجزیم، ما خیلی هنر کنیم، لایک زنندگان به به اشتراک گذارندگان و از پنجره، مصیبت همسایه را تماشا کنندگانی بیش نیستیم، آن هم تنها برای دقایقی کوتاه، حال آن که آن ها مصیبت را با تمام بار له کننده و خرد کننده اش، لحظه به لحظه زندگی می .
.کنند و با خود به همه جا می کشند

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

فاحشگی مستدام


کاش دست کم می فهمیدی من هم چه رنجی می کشم. از این همه بیگانگی که دورو برم هست. از این همه در و دیوار که دارند می خورندم. این همه آدم‌های غریبه، در و دیوارها و خیابان‌های غریبه، دست کم تا چند ماه پیش این شانس را داشتم که لباس‌هایم برام غریبه نباشند، اما الان به ضرب و زور معیشت، با این وضع زندانی دست و پا بسته‌ای برای زن‌ها، باید یک طوری لباس بپوشم که لباس پوشیدنم هم برای خودم غریب باشد و خودم را نشناسم، و هی هر بار که خودم را در آینه می‌بینم، به روی خودم نیاورم که این منم. حواسم نیست ولی یه طوری انگار سعی می‌کنم خودم را در آن لباس‌ها نادیده بگیرم، شاید برای همین است که وقتی آن‌ها را پوشیده‌ام، حتی به مرتب بودنم هم زیاد اهمیت نمی‌دهم و تمایلی ندارم خودم را توی آینه نگاه کنم. حتی ناراحتی‌ام را هم از خودم قایم کنم. عصر که می‌شود و از آن ساختمان بتنی کوفتی فرار می‌کنم، انگار چیزی به تنم و به وجودم چسبیده باشد، دلم می‌خواهد چنگ بزنم و از خودم بکنم‌اش. انگار که یه چیز پلاستیکی باشد که در طول روز آب شده باشد و با تار و پود تنم تنیده باشد و حالا برای جدا کردنش مجبور باشم از لای پوست و گوشتم چنگ بزنم و بیرون بکشم‌اش.
خموده و خسته از جلوی خودم ایستادن می‌شوم. شاید هم به خاطر هوای آلوده است، یا شاید به خاطر هجوم مردم که لش به لش حمله کرده‌اند به در مترو و عین خوک همدیگر را هل می‌دهند تا بچپند توی خوکدانی متحرکی که نیم ساعته از خوک پروری پایتخت، برساندشان به خوک پروری شهر بغل دستی، که تازگی استان هم شده و اسم رسم دار هم شده مثلا برای خودش، قبلن شهرستان نکبتستان بود، الان شده مرکز استان نکبتستان. تازه توی واگن هم که می‌نشینی، روی صندلی که جا پیدا نمی‌شه، وسط راهرو، توی راه پله، یه گوشه‌ای خودت را مچاله می‌کنی، هی می‌آیند از رویت رد می‌شوند، کفششان را به لباست می‌مالند، کیفشان می‌خورد توی صورتت، بعضی‌ها نگاهی و جمله‌ای می‌گویند عذر تقصیر را، و بقیه همان را هم دریغ می‌کنند، و شانس بیاوری فحش بهت ندهند. توی واگن‌های شهری هم دست کمی ندارد، آرنج آن یکی توی شکمت است و باسن پت و پهن آن یکی توی کمرت، و نفس بدبوی یکی دیگه توی صورتت، و تازه همه‌ی این‌ها، به جز آلودگی صوتی سرسام آور و دیوانه‌وار چهار پنج تا دست فروشی است که دیوانه‌وار فریاد می‌زنند و هر کدام سعی دارد صدایش بلندتر و بیشتر از بقیه جلب توجه کند، و تازه، این‌ها در رد شدن از روی مسافران خسته‌ی نشسته وسط راهرو، بی‌مبالات‌تر هم هستند.
این همه مصیب که برسم به خانه. کاشکی دست کم در خانه آسایشی بودی. آن قد خودم را جمع و مچاله کردم که انگار هر روز فضایی که اشغال می‌کنم کوچک تر می‌شود. توی اتاقم دست کم بهتر می‌توانم قایم شوم. ولی خب این‌جا هم چندان جای من نیست، این را چند سالی است هی به من یاداوری می‌کنید. این خانه دیگر چای من نیست. خیلی وقت است منتظرید من گورم را گم کنم که جایتان بازتر بشود. ولی دلم می‌خواهد آن طوری که دوست دارم گورم را گم کنم دست کم. چه توقعات بیجایی دارم ولی! قرار است یک نره خری را به همسری بپذیرم که شماها شاد و خوشحال باشید که سعادتمند شده‌ام، که قرار است برای خودم یک خوکدانی کوچک جدید درست کنم و لابد چهار روز دیگه هم ازم توقع تولید خوکچه دارید!
تنم که مال خودم نیست، هر کسی یک ادعایی رویش دارد. جغرافیایی است که هر کسی یک طوری می‌خواهد مالکش باشد. یکی توی خیابان و مترو و این طرف آن طرف، آن طوری لگد مالش کند، یکی دیگر چشم گشاد کرده و تیز کرده که دید بزند و حظ‌های غریزانه‌اش را احاله کند روی تن من و با چشم لباس‌هایم را انگار بر تنم بدرد، یکی دیگر چشم بدراند که سر تا پایم را ورانداز کند که مبادا از پس لباس‌های گل و گشاد و بی قواره و زخمت و بلند، معلوم باشد خدای نکرده که تنی هم دارم، تنی که اگر معلوم باشد که دارم، باید سراپا شرم بشوم. تا بررسی کنند که صلاحیت دارم اینجا کار کنم، یا فلان جا تدریس کنم، یا اصلن توی این مملکت زندگی کنم یا نه. توی خانه که قرار است جای امن باشد هم فرقی ندارد، حتی یک قفل زدن به در اتاق هم شک برانگیز است. به هر حال، تنی است که قرار است سالم و دست نخورده تحویل کسی دیگر بدهیدش و رسالتتان را در سعادتمند کردن من به انجام برسانید! ملک یکه تازی شماست که قرار است تحویل کس دیگر شود و خب کسان دیگر هم جنس دست دوم نمی‌خواهند بهشان قالب شود!!!
....... شب و روز هم مال خودم نیست، عاریه رفته، به صورت پیش فروش.  فلان ساعت برای خواب است و فلان ساعت برای بیداری و نباشد نمی‌شود، باید آدم خودش را برساند به آن قطار بی مروت کوفتی که مبادا از خوک‌دانی متحرک جا بماند، حتما هم باید سر ساعت خاصی باشد که همه مجبورند خودشان را برسانند به یک جایی که نان در بیاید، چند ساعتی تا غروب فیلم بازی کنند، بعد با همان وضعیت فلاکت برگردند خانه‌شان کپه‌ی مرگشان را بگذارند.
نفسم گرفته، خب نمی‌خواهم بروم، می‌خواهم همین‌جا زندگی کنم، در شهر خودم، در خانه‌ی خودم.
کاش می‌فهمیدی من هم دارم رنج می‌کشم، ولی رنجم حتی تمام آن دری وری‌هایی که تا الان نوشتم هم نیست، اصلن نمی‌دانم چی است. یه چیز خری است، یقه‌ی آدم را می‌گیرد. کاری نمی‌کنم، از این هیچ کاری نکردن شاکی‌ام. از شاکی بودن شاکی‌ام. ولی خوبم، همین‌طوری، بی‌کار و بی‌عار. یک چیزی توی هوا هست که نمی‌گذارد آدم زندگی اش را بکند، اصلن یک چیزی توی همین نفس کشیدن هست که نمی‌گذارد آدم نفس بکشد. تو که باید بدانی، ولی تو هم آن سر دنیا، توی مزخرفات خودت غرقی. چه می‌دانی چه می‌گویم؟ دست کم باید یک کاری می‌کردم تا الان، می رفتم جایی بازی می‌کردم. می‌رفتم بازیگر می‌شدم، می‌رفتم تئاتری می‌کردم، روی صحنه‌ای می‌رفتم. چرا نرفتم؟ پول نداشتم خودم را قاطی جمع بازیگرها کنم. کلاسی چیزی بروم. خواستم پول در بیاورم، نه پول در آمد، نه به کارهایی که می‌خواستم رسیدم. حالا بماند که هزار نفر بودند که باید تایید صلاحیت می‌کردند که همچین کار من عاقلانه هست یا نه، وقت تلف کردن هست یا نه، افتادن در وادی‌های ناجور و معاشرت با آدم‌های مسئله‌دار هست یا نه، البته این قمست قضیه را زر مفت می‌زنم، مگر همین الان کارهایی که می‌کنم مورد تایید است یا آدم‌هایی که باهاشان معاشرت دارم، از نظر شماها "جور" هستند؟ این قسمت‌اش، گشادگی خودم بود و لعنت به خودم. ولی باز هم پول نداشتم. باید بروم یک جایی که هی فکر نکنم الان باید قدم بعدی را چه طوری بردارم، که بشود همین طوری بی‌فکر و خیال قدم برداشت، مست قدم برداشت، سرخوش قدم برداشت، اصلن لازم نباشد یادت بیاید داری قدم برمی‌داری یا داری می‌رقصی. همین طوری خوش‌‌خوشان برقصی، معلوم نباشد می‌رقصی یا داری زندگی می‌کنی، روی صحنه‌ای یا توی خلوت خودت. این طوری باید زندگی کرد.
باید یک جوری بشود زندگی کرد که معلوم باشد داری زندگی می‌کنی. صبح تا شب و شب تا صبح، احساس همان زن شوهر داری را دارم که شوهرش بهش تجاوز می‌کند، اما در قانون و عرف هیچ جایی نیست که بروی ازش شکایت کنی، با به جایی که پناه ببری. خودم هم که انگار دست از خودم شسته باشم وا داده باشم، ...
بیشتر متن ها را ناتمام رها می کنم، حتا ناآغاز، متنی که از وسط شروع شده و از وسط هم ادامه نمی یابد.