‏نمایش پست‌ها با برچسب Mindstreams. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Mindstreams. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

 
اگر بخواهم روزی رمانی بنویسم (کاری که هرگز نخواهم کرد) داستان را با این جمله ها آغاز می کنم:
هیچ کس نمی داند من با چه دقتی و با چه جزئیاتی قسمت‌هایی از بدنش را که در معرض دیدم بود در ذهن ثبت کردم. و نه فقط به صورت عکس‌هایی ثابت، نه به صورت نقش‌هایی حک شده در هستی، بلکه آن‌ها را در حرکت به خاطر می‌آورم، اینکه انگشتان چه‌گونه یکی یکی و با چه فاصله‌ی زمانی از هم تاب می‌خوردند، اینکه چه گونه  با چه ظرافتی قلمی را بین خودشان نگه‌ می‌داشتند در آن حال که روی کاغذ به حرکتش در می‌آوردند چه زاویه‌ای در مفصل‌ها داشتند، یا حتا وقتی که دستش را رو به عقب نگه می‌داشت تا چیزی را از کسی بگیرد، چه آرایشی نسبت به هم داشتند و چه رعنایی و چه تناسبی. اینکه چه طور هر حرکت این انگشتان در نظرم رقصی موزون بود. یا موهایش، از پشت سر که خودش نمی دید و تا پایین گردنش را می‌پوشاند، چه موجی برداشته بود، چه طور قوس‌های بزرگش باعث شده بود خطی مورب با سایه روشن شکل بگیرد، و چه طور تارهای نازک معجعدش دسته دسته هایی را شکل داده بود و این دسته‌ها با پریشانی منظمی روی هم قرار گرفته بود، به نرمی و زیبایی. هیچ کس این‌ها را نخواهد دانست.  هرگز این تصاویرِ در حرکتی که در ذهن ثبت کردم برای کس دیگری تجربه نخواهد شد و شکوه کار در همین جاست. هرگز کسی نخواهد دانست که این تصاویر چقدر در عمق وجود من تنیده شده است.
 
 
 
 
عکس: وحید محمودی
گرافیک: لیلا جوانمردی
 

۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

چرا خیره ماندم؟

یه وقتی، آدم یه جایی خودش را پیدا می کند که غافلگیر می شود، 
مثلا توی آن طور که گوشه ی دیوار ایستاده ای، آن طور که تو دست لای موهایت می بری جانا،
 و حواست هست که حواست نباشد دل ما را خون می کنی.

.. مثلا توی آن طور که انگشت هایت لای تار موهات ریتم می گیرد، 
چنان در دل ما می نوازی که غم به رقص می آید...

Top of Form
Bottom of Form



۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

کرم ابریشم



چه سرنوشت غم انگیزی/ که کرم کوچک ابریشم/ تمام عمر قفس می بافت/ ولی به فکر پریدن بود
.................................................................................................................................................................
البته اینکه فرموده اند تمام عمر دروغی بیش نیست چون در واقع چیزی حدود هفت هشتم عمرش را در حال جویدن برگ های درختان بوده و یک هشتم آخری را قفس می بافت، البته این در حالی است که زمانی که داخل پیله خوابیده است را جزو عمرش به حساب نیاوریم و مثلا برزخ میان دنیای قبل از مرگ و بعد از مرگ باشد.
یک سوالی که این میان برای من پیش آمد این بود که کرم ها از کجا می فهمند کی دست از خوردن بکشند و شروع کنند به پیله تنیدن؟ این قابل مقایسه با مرگ نیست هان؟ چون آدمیان برای مرگ این طور تلاش فعالانه نمی کنند، در واقع می شود گفت تمام عمر به صورت منفعلانه منتظر می نشینند یا حالا منتظر وای می ایستند تا مرگشان فرا رسد. حتا کفنشان را هم خودشان نمی تنند، آخرش یه کفنی تنشان می کنند که به سفیدی پیله ی کرم ابریشم است.
شاید هم زمان تنیدن تار، نوعی رسیدن ناگزیر به بلوغ باشد، و بعدش کرم در خیال خام پروانه شدن و پریدن، درون پیله بیاساید.
ولی از طرفی شاید آدمیان هم این قدر منفعلانه در انتظار مرگ نباشند، البته اگه بشه تلاش خودسرانه ی بدن برای خزیدن به سمت مرگ رو نوعی عدم انفعال در نظر گرفت، که خب، ربطی به اراده و آگاهی آدم ندارد و جلویش را هم نمی شود گرفت، اشاره ام به این قضیه ی ژن های پیری است که دانشمندان چند سال پیش کشفش کرده بودند ولی متاسفانه موفق نشدند سیم خاموش کردنش رو پیدا کنند و از کار بیندازند، خوشبختانه!
حالا اگر خیال کرده اید که کرم ابریشم آخر کار رستگار می شود، کور خوانده اید، بقیه ی کرم ها رو کاری ندارم، ولی کرم ابریشم، وقتی از توی پیله در میاید، کرم چاق و چله ای است که بال هایی کوچک دارد و به جز این طرف و آن طرف خزیدن با پاهای نازکش کار دیگری نمی تواند بکند. واقعا که چه سرنوشت غم انگیزی. تازه این سرنوشت آن کرم هایی است که ما برای سرگرمی در دوران کودکی از بقیه ی کرم ها جدا کرده بودیم تا ببینیم چه شکلی پیله می تنند و چه شکلی پروانه می شود یا پروانه می شود چه شکلی می شود. بقیه شان را درسته با پیله ی کفن شکل شان توی آب جوش می ریزند می اندارند توب آب جوش و کفنی را که با ان مشقت بافته بودند، از هم باز می کنند و از نخ هایش و برای خودشان کفن ابریشمی می بافند تا توی تابوت جا دهند.
آن کرم هایی که پروانه ی واقعی می شوند و واقعا پرواز کردن یاد می گیرند هم خوش بختیشان دوام چندانی ندارد. بعضی هاشان همان چند روز اول جفت گیری و بعدش هم تخم ریزی می کنند و می میرند. در واقع تمام عمر پیله تنیده بودند که در شکمشان تخم پرورش بدهند و زندگی بی معنایشان را برای نسل بعدی بازتولید کنند، قضیه ربط زیادی به پرواز کردن نداشته از اولش هم.
خلاصه که چه سرنوشت غم انگیزی! شادی اش برای ما می ماند فقط چون هنوز هم رقص دو پروانه، وقتی وسط بوته ها، وقتی که دنبال هم می کنند زیباست، فقط برای چند ثانیه. و دیگر هیچ...
[لینک زیر به شعری که در خط اول نوشته ام و کاوه یغمایی آن را تلاوت کرده است مربوط دارد]


۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

وقتی در خیابانی در اطراف میدان صادقیه در ویترین مغازه ی فروش حیوانات آن مار خوش خط و خال زیبا را دیدم که درون آکواریوم در وقار و آرامشی بی پایان دور خود چنبره زده بود و سرش را در میان پیچاپیچ تنش پنهان کرده بود و با تنفسی آرام بدنش به جنبشی آهسته بالا و پایین می رفت، درون آن آکواریوم که می دانست جای او نیست و این تبعید و غربت ناخواسته را با صبوری در تنهایی خود برمی تافت، آن طور که در خود فرو رفته بود، در این جلد کم تحرک و آرام اش، کسی خبر از دنیای پر تشویش درونِ عمیقش نداشت، دانستم که آن مار تو هستی عزیز دلم؛ که دور از چشم دیگران در پیکره ی حقیقی ات حلول کرده ای 
و آرامش می جویی
روزی از روزهای زمستان 90

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

شکل های هندسه ی ذهن

من دلم برای آرامش صدایت تنگ می شود و تو
.....
مثل یک کوه یخ شناور
.
انبوه جسم منجمدت را
.
در اقیانوسی از بیگانگی
.
پنهان کرده ای
...
اسفند 91

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

حال کرگدن

مدتی بسیار طولانی است که حالت تهوع دارم اما نمی تونم بالا بیارم. نگرانم که زندگی رو دارم به گند می کشم، واسه همین به روی خودم نمیارم که حالم خوب نیست. اما نمی تونم کاری بکنم و هی تعجب می کنم که چرا هیچ چیزی پیش نمی ره؟ نه اینکه درست پیش نره ها، اصلا پیش نمی ره. اصلا چیزی نیست که بخاد پیش هم بره. زندگی وایساده. وایساده راکد سر جاش و تکون نمی خوره و داره می گنده. ما رو هم داره با خودش می گندونه.
یه زمانی هی حس می کردم از فلان چیز و بیسار چیز حالم خوب نیست. الان حتی سوژه ای هم برای بد حالی وجود نداره. نمی دونم به این حال می گن رخوت یا بی حس شدن یا سر شدن یا چی. شاید هم جدن در حال فساد هستیم، مثل جسدی که توی خاکه و باید مدت ها زمان بگذره تا باورش بشه که دیگه کم کم مرز بین تنش و خاک قابل شناسایی نیست.
آره، الان فهمیدم که این حالت تهوع گیر کرده سر دلم ولی بالا نمیارم، همین طوری موندم با یه لبخندی بر لب که یعنی مثلا من حالم خوبه...

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

سروتونین

دقیقا همون روزی که قرار بود از یه مغازه ای تو انقلاب، یه شماره از مجله ای رو بگیرم که شعرم توش چاپ شده بود، توی قفسه های کتاب های 500 تومنی، کنار یکی از مغازه های اولای کارگر شمالی، یه کتاب شعر حدود 100 صفحه ای، از همینا که مربوط به اولین یا چندمین مجموعه اشعار شاعری تازه کاره، دیدم. کتاب چاپ بهار 91 بود، یعنی کمتر از یک سال از چاپش می گذشت و سر از کتاب های دسته دوم در آورده بود، اونم ققسه ی کتاب های 500 تومنی، کنار پیاده رو که حتی این شایستگی رو پیدا نکرده بود که قسمتی از فضای سقف دار مغازه رو اشغال کنه. من کتاب رو خریدم که از اون فلاکت نجاتش داده باشم. هر چند تا الان حتی یک صفحه اش رو هم نخوندم.ولی به هر حال، فکر می کنم همین ماجرا خیلی تاثیر داشت تو اینکه از دیدن شعرهام که برای اولین بار توی مجله چاپ شدن، اصلا خوشحال نشم.

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش


دلم می خاد روحم رو در بیارم، یه عینک ته استکانی بزنم، بشینم با تمرکز کامل به یه دونه موچین دونه دونه هر چی تیغ و خار ریز و درشت چسبیده به این طرف و اون طرفش یا فرو رفته توش رو در بیارم. بعد پشت و روش کنم، که نکنه یه خار کوچیکی، یه سنگ ناپیدایی یا دونه ی ریز شنی جایی توی سوراخ سمبه هاش گیر کرده باشه. بعد که خاطر جمع شدم، حسابی می تکونمش، حسابی که گرد و خاک هاش برن هوا. پاک بشه.
ولی خب کافی نیست، بعدش می ندازمش توی تشت، حسابی خیس بخوره. روش هم پودر شوینده می ریزم و حسابی چنگ می زنم که خوب شسته شه. ولی بازم راضی نمی شم که! باید بفرستمش خشک شویی. بهشون می گم که خیلی با ملایمت شسته بشه، از موادی استفاده بشه که هیچ آسیب و ضرری نداشته باشه، موادش شیمیایی هم نباشه و همه اش از طبیعت گرفته شده باشه و به طبیعت باز گرده و آب ها رو هم آلوده نکنه. می گم از یه ماده ی لایه برداری استفاده کنن که یه لایه ی خیلی خیلی نازک و ظریف روش رو که بهش گرد و غبار و آلودگی از بیرون چسبیده رو برداره.
بعدش که تحویل دادنش، مثل ابریشم نرم و لطیف و صاف شده. حسابی هم اتوکشیده و بدون چین و چروک. بعد پهنش می کنم روی بند رخت، یه جایی که تمدن توش بدوی تر باشه، یه جایی شبیه اون علفزاری که اولای فیلم آینه ی تارکوفسکی هست. باد ملایم  و خنکی هم بیاد لطفن. روحم حسابی توی باد تاب بخوره. یکمی هم آفتاب براش خوبه. حالا شد یه روح درست و حسابی. ساده و بی آلایش.
بعدشم از شما چه پنهون، دوست دارم دلم رو هم سرپوشش رو بردارم، توش اسید بریزم. ازینا که لوله باز می کنه. هر چی مجرا و راه و لوله کشی توی دلم هست حسابی گرفته و بسته شده. پر از کثافت شده. باید بشورمشون که برن. بعدش از این برس های استوانه ای که باهاش بطری می شورن، ازونا بردارم باهاش جداری های مجراهای دلم رو حسابی از جرم و کثافت پاک کنم تا خوب تمیز شه. بعد با یه  کاغذ سمباده ی خیلی نازک و ظریف، روش رو سمباده بکشم که خش هایی که روش افتاده و خط خطی ها همه از بین برن. هیچ ردی از ترکی باقی نمونه. کارم که تموم شد، با آب خالص غسلش بدم. و بعد با یه پارچه ی نرم و بدون پرز و لطیف، مثل ابریشم جلا بدمش تا حسابی برق بزنه. شنیدین می گن طرف دلش مثل آینه می مونه؟ اون طوری بشه دلم، که وقتی نگاهش می کنید، عکس خودتون رو توش منعکس ببینید.
بعدشم نوبت جمجمه ام می رسه. درش مثل این بطری های دلستر پیچی باز می شه. درش رو باز می کنم و مغزم رو در میارم از توش. می ندازمش توی یه سطل پر از آب خنک که حسابی خیس بخوره. آب توش همه ی شیارهاش نفوذ کنه. حتی لُب های مغزم رو از هم باز می کنم و فاصله ی بین اون ها رو هم تمیز می کنم. یه برس کوچیک بر می دارم و همه ی شیارها رو تمیز می کنم تا باقی مونده ی آلودگی هایی که سرسختی می کنند هم پاک بشن. بعدش می ذارم آبش بره و یکم خشک شه. در همین حال، باید فایل های توش رو هم پاک سازی کنم. روی طاقچه ها رو گرد گیری کنم و چیزهای بی مصرف و به درد نخور و جاگیر رو بندازم دور. شیفت دیلیت! آخرش هم فایل های باقی مونده رو مرتب و طبقه بندی می کنم. هر چیزی سر جای خودش.  آخر سر هم دیفرگش می کنم. مثل یه کتاب خونه ی مرتب و تر و تمیز می شه با کتاب های مرتب و تر و تمیز که وقتی نگاش می کنم کیف می کنم.
حالا می تونم مغز و دلم رو بزارم سر جاشون. روحم رو تنم کنم، موهام رو شونه کنم و ببافم، دست و صورتم رو بشورم.، راه بیفتم و برم. پاک و بی آلایش.
1 آذر 91



۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

جاودانگی

جهان دیگر، نه برای زندگی ابدی مردگان، بلکه برای تسلای زندگان اختراع شده است.
 اگر کودکی ، عزیزش، یکی از اعضای خانواده اش، یا از همه بدتر، مادرش بمیرد، به او چه خواهیم گفت؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

انسان کشی


ادامه ی نسل نیافتن هم نوعی خود کشی بشری است؛ و به اندازه ی کشتن نفس، خودخواهانه و نا مسئولانه. آیا آسودگی در عدم وجود است؟ این خودخواهی است که فرزند خود را از فرصت زندگی محروم کنید، چون خود رنج کشیده اید، اگر او زندگی را تجربه نکند، حتی نخواهد توانست از شما شکایت کند که چرا آن را به او اهدا کردید. و اگر زیست و از شما شکایت برد، از کار خود پشیمان نباید باشید، چرا که اعتراض زنده و فعال، بهتر است تا انعفالی نابوده و رشد عدم. توالد نسل نیافتن هم نوعی خودکشی است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

خر هوشان - پول هوشان

بیهوده نبود که بیش از نیمی از بچه های مدارس تیزهوشان تهران، از خانواده های متمول یا دست کم نسبتا پولدار بودند. بر خلاف تصوری که اکثریت داشتند بر این حساب که آزمون های تیزهوشان قرار است بچه های واقعا باهوش را فارق از طبقه ی اجتماعی گلچین کند.
 بگذریم از آسیب های این مدارس که نقطه ی اوج سازوکار معیوب سیستم آموزش و پرورش ایران بودند. و البته هم‌زمان این تناقض را هم در خود داشتند که بهترین مدرسه های ایران بودند، نه تنها از لحاظ سطح علمی و امکانات آموزشی، بلکه ازین لحاظ که به دلیل جمع کردن تعداد زیادی از بچه های صاحب فکر و به دلیل آزادی عملی که به آن ها داده می شد و شخصیتی که مدرسه بر خلاف بیشتر مدارس برای آن‌ها قائل بود، و میدانی که به آن‌ها برای پردازش ایده‌هایشان می داد، نه تنها نقطه ی اوج سیستم پرورش طبقاتی ضد اجتماع  نخبه‌ها را در خود جای می دادند، بلکه به صورت هم زمان، فعالیت‌های متنوعی که در آن‌ها صورت می گرفت، از هر مدرسه ای بیشتر بود. فعالیت های گروهی، کارهای هنری و جشن هایی که با ابتکار خود بچه ها انجام می شد، انجمن های غیر علمی، کارهای فرهنگی و نشر مجلات، و تمام این ها در مدرسه ی دوران راهنمایی که من تجربه اش کردم اتفاق می افتاد. حداقل مدرسه ی تهران که این طور بود. و همین طور هم، بگذریم از اینکه بیشتر مردم فکر می کردند که بچه های تیزهوشان، عده ای بچه ی به اصطلاح خر خوان هستند. البته بسیاری بودند. و بسیاری از مدارس تیزهوشان هم همین جو غالب بچه خرخوان را داشتند. البته در مدارس خارج از پایتخت.
نکته ای که می خواستم این جا به آن اشاره کنم و مطلب را با آن شروع کردم، این است که سطح اقتصادی چه تاثیری در راه یافتن بچه ها به این مدارس داشته است. البته این مساله که این بچه ها، با تسامح و اغماض، تقریبا باهوش‌ترینِ بچه ها بودند، درست است، اما داستان در اینجاست که هوش، تنها چیزی که با فرد تولد یافته باشد نیست. بر خلاف زمان حاضر که تاثیرات محیط رشد یافتن کودک بر رشد هوش او تقریبا برای اکثریت مردم هم مساله‌ای شناخته شده است، آن زمان بیشتر این طور فرض می شد که امری ذاتی به نام هوش وجود دارد که کودکی که در حلبی آبادها هم به دنیا آمده است را ممکن است تبدیل به نابغه ای کند. البته زمینه های ژنتیکی که با کودک به دنیا می‌آیند موثر است؛ اما گمان نمی کنم دیگر کسی این افسانه را باور کند که شرایط متفاوت زندگی طبقات اجتماعی، به آن‌ها فرصت‌های یکسانی برای انتخاب می‌دهد. بیهوده نیست که اکثریت کارگران از طبقات کم درآمد زاده می‌شوند و این دایره ی معیوب وراثت فقر و محرومیت اجتماعی و فرهنگی از پدران و مادران، به فرزندان ادامه پیدا می‌کند.
با دانستنن این‌که محیط، چگونگی رفتار با کودک و تاثیری که این مسائل در رشد فکری و توانایی فهم او دارد، و اینکه چقد کودک در محیط زندگی خود با محرک‌های حسی برانگیزاننده ی تفکر روبه‌رو می شود و شخصیت انسانی او چقدر مجال رشد می‌یابد، می‌توان مساله ی راه یافتن بچه-پول‌دارها به مدارس تیزهوشان را به سادگی فهمید.
نحوه ی صحبت کردن والدین با کودک، دخیل کردن او در مسائل و اجازه ی انتخاب به او دادن، آشنایی او با مدیاهای مختلف، و هر آن‌چه که مشغولیت ذهنی او را پرورش دهد، همه چیزهایی هستند که رشد فکری را پیشرفت می‌دهند. بیهوده  نیست که کودکان امروز که با انواع وسایل ارتباط جمعی سرو کار دارند، به نظر باهوش‌تر و فهیم تر از نسل‌های پیش از خود به نظر می رسند و این جمله را از مردم کوچه و خیابان (بهتر بگویم مترو و تاکسی!) به کرات شنیده ام که "بچه های این دوره زمونه خیلی باهوشن!"
البته در کل این متن، واژه ی هوش را با اغماض استفاده کرده ام و نخواسته ام وارد بحث معانی مختلف آن و تمیز استفاده ی عامیانه ی آن با سایر انواع تعریف شده در علم امروز شوم.
شاید مشغول بودن طبقات محروم اجتماع، به حل و فصل مسائل اقتصادی، و پایین بودن سطح فرهنگی به طور کلی، مانع از پرورش کودکانی خلاق و باهوش در چنین خانواده هایی شود. البته تمام بچه‌هایی که به مدرسه ی تیزهوشان راه می یافتند هم بچه پولدارها نبودند، عده ی دیگری از بچه ها بودند که اکثریت از طبقه ی متوسط جامعه بودند و این گروه، اغلب این ویژگی را داشتند که پدر یا مادری تحصیل کرده بزرگشان کرده بود. و به ندرت، بچه‌هایی هم پیدا می‌شدند که والدینی کارگر داشتند. متاسفانه فرصت آشنایی با خانواده‌های آن ها را نداشته ام، اما می توانم با اطمینان زیادی حدس بزنم که آنان نیز پدر و مادری شاید کم سواد، اما احتمالا با سطح فرهنگی بالاتر از عموم طبقه ی خود داشته اند. دسته ی دومی که صحبتشان را کردم و از طبقه ی متوسط بودند هم کم نبودند. البته از نظر تعداد به پای مایه‌دارها نمی‌رسیدند. و این گروه، توانایی و زمینه‌ی این را داشتند – و هنوز هم، در کل جامعه این چنین است- که فرصت‌های مناسب تحصیلی، اجتماعی و اقتصادی را برای خود فراهم کنند. مخصوصا اگر والدین با توجه، با فرهنگ، و یا با سواد، آن‌ها را هدایت می کردند. من جزو این دسته بودم. و البته در سن 11 تا 14 سالگی، ناآگاه تر از آن بودم که مسائلی که اینجا نوشته ام را بتوانم درک کنم. آن موقع هنوز مرکز دنیا بودم و پول‌دار بودن عده‌ای از بچه ها و همکلاسی ها، به هیچ وجه نمی‌توانست جا را برای میدان‌داری من تنگ کند یا عزت نفسم را حتی کوچک‌ترین تهدیدی کند. البته وقتی در ادامه‌ی نوجوانی و ابتدای جوانی، دیوارهای ناآگاهی و خودشیفتگی فروریخت و یک‌باره با جهان عریان واقعیت روبه‌رو شدم، چرخ دنیا بر محوری دیگر چرخید.
بگذریم. داستانش طولانی است.
داستانی که در مورد مدرسه‌ی تیزهوشان تعریف می‌کردم، برگرفته از تجربیاتم از دهه‌ی 70 است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

اندوه

نمی دانی چه اندوهی قلبم را فرا گرفته است. اندوهی که به هیچ-اش، جز تنهایی، نمی توان در نوردید،

که به هیچ نمی توان -اش در نوردید،

مگر به تنهایی.

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه




دلم می خواد دوباره عید بشه.
تو مدت عید، همه چیز شبیه یه دنیای فانتزی و خیال انگیزه. حالا که تموم شده، تمام واقعیت ها دوباره برگشتند. یعنی دقیقن از همون روز 14 ام که کاور تایم لاینم رو از سفره ی هفت سین، تغییر دادم و تصویری سیاه و سفید از ماه و سیم های برق گذاشتم، انگار نه انگار که تا دیروز، همه چیز در سُکرِ فراموشی گم شده بود.