‏نمایش پست‌ها با برچسب Dream. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Dream. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

مادر، زلزله، جنگ و دیگر هیچ


حیف که چند هفته‌ای گذشته و بعضی جزئیات را یادم رفته، باید همان موقع می‌نوشتم. همه‌ی اتفاقات در شهرک ما افتاد. خانه‌مان از زلزله می‌لرزید، اول خیلی خفیف بود. به پدر و مادرم می‌گفتم که باید از خانه بیرون برویم، اما آن‌ها بی‌خیال بودند، بی‌خیالی‌ای که از پدر و مادر من کاملا بعید است، و کارهای خودشان را می‌کردند، با این استدلا‌ل که دیگر تمام شد. اما با فاصله‌ی کمی، لرزش بعدی شروع می‌شد و شدیدتر از قبلی، تا جایی که دیگر نمی‌توانستیم سر پا بایستیم و انگار اوضاع خطرناک می‌شد. هر بار می‌رفتم بیرون را نگاه کنم، بلکه ببینم مردم از خانه‌هایشان بیرون ریخته‌اند و مجابشان کنم که ما هم برویم بیرون. از طبقه‌ی چهارم، پایین را نگاه می‌کردم، آدم‌های زیادی نبودند، هیاهویی در کار نبود، تا دفعه‌ی چندم که دیگر آخرین لرزش شدید شده‌ بود، دیدم خیابان دارد پر از آدم می‌شود، گرچه پراکنده. برف آمده بود و کل زمین سفید بود. هر بار بیرون را نگاه می‌کردم، می‌دیدم که در جایی که در عالم بیداری، آخرین بلوک روبه‌رویی ماست و بعد از آن ردیف بلوک‌ها تمام می‌شود، زمینی خالی و بایر است که بعد از فاصله‌ای، وصل می‌شود به ادامه‌ی شهر. هر بار، چیزی در آن زمین خالی در حال ساخته شدن بود. آخرین بار، دیدم که چند کپر پوشالی علم شده است، و بلافاصله در ذهنم، "خانه‌های پوشالی" تداعی شد، چند بار با خودم گفتم خانه‌های پوشالی. چند کپر خیلی کوچک، که اول فکر کردم برای زلزله‌زده‌ها ساخته شده است، اما آخرین بار که پایین را نگاه کردم، دیدم از درون یکی‌شان، چند سرباز گارد ویژه بیرون آمدند. تفنگ به دست بودند، می‌پلکیدند، این طرف مردم سراسیمه از زلزله، و آن طرف گاردهای ویژه. چند زن سر تا پا برهنه سرگردان در وسط خیابان بودند، از دیدن آن‌ها هم تعجب کردم و هم هول برم داشت، انگار که به خاطر زلزله از خانه لخت زده باشند بیرون، یکی‌ جوان بود و یکی میان‌سال و یکی دو تای دیگر را نفهمیدم. یکی از سربازان گارد، به سوی زن جوان برهنه شلیک کرد و او را میان برف، به خاک انداخت و خونش توی سفیدی برف روان شد. مردم هول برشان داشت، زن دیگر را دیدم که روی برف‌ها افتاده و سعی می‌کند با برف روی خودش را بپوشاند و در دیدرس نباشد، اما دقیقا وسط خیابان بود، سرباز او را هم زد. پریشان شده بودم، می‌خواستم داد و بیداد کنم، اما می‌ترسیدم، می‌خواستم به زن‌ها کمک کنم، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. هول هولکی آمدم توی اتاقم، که توی فیس‌بوکم ماجرا را بنویسم و خبر دهم و از دیگران کمک بخواهم که چه کار باید کرد، دیدم میزم وسط اتاق است و لپ تاپ رویش و خواهرهای نوجوانم دو تایی پایش نشسته‌اند، زنی چادری با لباس پلیس، با چند نفر نیروهای همراهش، می‌خواهد ببردشان. خواهرهام اعتراض نکردند، پدرم از خانه بیرون رفته بود، مادرم هم برخلاف انتظار، بسیار خونسرد بود. خواهرهایم به دنبال زن روانه شدند، من بی‌اندازه نگران بودم، اما آرامش مادرم کمی دلگرمم می‌کرد. زن و یکی از خواهرها پایین رفتند و توانستم دم راه پله به آن دیگری که در حال رفتن بود، تند تند و زیر لبی بگویم: سعی کن تا جایی که می‌تونی حرفی نزنی و جلب توجه نکنی، سرش را تکان داد که باشد. رفت. نگرانشان بودم. پایین مردم زلزله زده و گاردهای ویژه، وسط برف‌ها، در آمد و شد بودند، آشفته‌حالی بود. به مادرم گفتم که به دنبال خواهرهایم بروم، پدرم را هم پیدا کنم، بعد به او هم خبر دهم، همه یک‌جا جمع شویم. وضعیتی مثل جنگ‌زده‌ها داشتیم.
رفتم پایین، توی خیابان‌ها، شلوغ و پلوغ بود و هر کس به سمتی می‌رفت، بعضی جاها مردم جمع شده‌ بودند. از کوچه‌هایی رد می‌شدم که در واقعیت وجود ندارند. توی جایی که مردم جمع شده و ایستاده بودند، از مرد دیگری سوالی پرسیدم، یادم نیست چه سوالی، اما بدون آن‌که جوابم را بدهد، مشغول حرف زدن با همراهش شد و رفت. یادم نیست کجا، اما پدرم را پیدا کردم، خواهرهایم را هم وقتی از میان جمعیتی عبور می‌کردم، دیدم که گوشه‌ی پیاده رو ایستاده‌اند، خوشحال نیستند، اما تقریبا خونسردند و زیاد خیالشان نیست، حرفی هم نمی‌زنند، کنار کسان دیگری که گرفته بودنشان و بعضی ایستاده بودند و بعضی لبه‌ی جوب نشسته و بعضی از سرما کز کرده. معلوم نبود چرا یک عده از مردم را گرفته‌اند، انگار فقط برای ترساندن. نیروهای محافظ حواسشان نبود و آهسته به خواهرهایم اشاره کردم که دنبالم بیایند، آمدند و کمی دور شدیم، خوشحال بودم که از بین دستگیر شده‌ها جدایشان کرده‌ام. پدرم را دوباره دیدم، بهمان جایی را نشان داد که مردم پناه گرفته بودند، ساختمان بزرگی بود که ما هم گوشه‌‌ای در راهروی یا راه‌پله‌اش پیدا کردیم، کلی‌ آدم آن‌جا جمع بود و هر کدام، دسته دسته گوشه‌ و کناری برای خودشان پیدا کرده بودند و مستقر شده‌ بودند. به پدرم گفتم که همین‌جا خوب است، بمانیم.  قرار شد او دنبال چیزی برود، شاید خوراکی، من هم بروم مادرم را خبر کنم و با خودم بیاورمش. خواهرهایم را گفتیم همان‌‌جا بمانند و من و پدرم رفتیم. رفتم و با زحمت دوباره راه خانه‌ را پیدا کردم. در یکی از گذرها، سرگردان بودم که باید کدام طرف بروم، سمت راست یا چپ، مسیری را کمی رفتم  وسط راه فهمیدم که به سمت مخالف مسیر خانه می‌روم، برگشتم. موقع برگشتن، مرد جوانی را دیدم که خیال کردم پلیس است، به شدت ترسیدم و خواستم بدون جلب توجه به راهم ادامه دهم، اما مرد جوان جلو آمد و از ساعت پرسید، خیالم راحت شد، جوابش را دادم و رفت. بلاخره راه خانه را پیدا کردم و به ساختمان 4 طبقه‌مان رسیدم. دور و بر، شلوغ‌تر از زمانی بود که بیرون آمده‌ بودیم، و ساختمان کمی خراب شده بود، و انگار که همسایه‌ها هم بیرون ریخته باشند و رفته باشند و کسی در ساختمان نمانده باشد، با عجله از پله‌ها بالا رفتم تا به خانه‌ی خودمان برسم مادرم را پیدا کنم، اما به طبقه‌ی دوم که رسیدم، دیدم که دری فلزی برای راه پله گذاشته‌اند و قفل و زنجیرش کرده‌اند و هیچ راهی به بالا نیست. به شدت مضطرب شدم، به شدت نگران مادرم بودم، حتا نمی‌دانستم در خانه است یا بیرون رفته. چرا این در را توی راه پله زده بودند؟ چرا قصد آزار مردم را داشتند؟ پیش خواهرها و پدرم برمی‌گشتم و بهشان خبر می دادم؟ اگر اتفاقی می‌افتاد چه؟ کلافه و ترسیده بودم، مادرم کجا بود؟ شاید کمک نیاز داشت، آمدم پایین، مستاصل بودم، کجا دنبالش می گشتم؟ توی ساختمان بود یا رفته بود؟ از چه کسی می‌پرسیدم؟ هر کسی پی کار خودش بود. ایستادم پایین ساختمان، با استیصال و زاری بلند بلند صدایش زدم آن قدر بلند که بشنود، اگر در خانه است خبری بدهد از خودش: مامااااااان! زری ماماااااان!
این آخرین صحنه‌ای بود که دیدم، بعدش بیدار شدم، فکر کنم کسی بیدارم کرد. صدایم که با زاری مادرم را صدا می زدم تا چند ساعت توی گوشم بود. خوب بود که دست کم، بیدار شده‌ بودم و می‌دیدم‌اش که در خانه می‌چرخد و خواهرهایم را صبحانه می‌دهد و راهی مدرسه می‌کند و کارها و حرف‌های همیشگی‌اش و سرحال است. همه چیز مرتب و سر جایش بود، نه زلزله آمده بود و نه برف، و نه توی خیابان گارد ویژه و زن‌های برهنه‌ی تیرخورده پراکنده بودند، اما هنوزف چیزی که باعث شده این خواب یادم بماند،  صدای خودم است و حالی که داشتم، که با ناامیدی فراوان، مادرم را صدا می‌زدم....

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

ای قوم به خارج رفته کجایید؟


صبح که ساعتم زنگ زد، نگاهی بهش انداختم و چشمام رو بستم تا چند دقیقه‌ی دیگه پاشم و برم سر کار. خوابم برد. خواب دیدم دارم می‌رم سر کار. سر خیابون نواب وایسادم که یه تاکسی سوار بشم و برسم سر کار. یه زن جوانِ شیتان فیتانی از بغل دستم رد شد و ازم کمک پولی خواست، روم رو برگردوندم و جوابش رو ندادم. بعد یه ماشین بهش اشاره کرد که بیاد، از راننده کمک خواست، راننده گفت سوار شو. برای من روشن بود که منظور راننده چیست، برای آن زن جوان هم. وقتی خواست سوار بشه، اول یه تعداد زیادی زن و بچه از توی ماشین، که شبیه تاکسی هم بود، پیاده شدن، وقتی دختر سوار شد و ماشین راه افتاد، هنوز یه تعداد زیاد دیگه زن و بچه هم توش بودن!
این صحنه رو که دیدم، ناگهان بی‌اختیار زدم زیر گریه، هق هق گریه می‌کردم و توی خواب، خودم تعجب کرده بودم از این همه گریه. همین طور گریه‌کنان راهم رو به سمت خیابون آزادی کج کردم. جلوی صورتم رو با شالم گرفته بودم که چهره‌ی گریانم دیده نشه، در همین موقع، دیدم از رو به رو چند تا از دوستان دبیرستانم میان. من رو دیدند و شروع کردیم به حرف زدن، منتظر بودم بپرسند که چرا گریه کردم، ولی حرف خیلی زود عوض شد، اون‌ها به یه مهمونی دعوت بودند، یه مهمونی که انگار همه‌ی دوستام توش بودند. به من گفتم تو هم بیا داریم می‌ریم اونجا،  گفتم که باید برم سر کار، ولی نتونستم ازشون دل بکنم و باهاشون رفتم، همش فکر می‌کردم که نیم ساعتی می‌مونم و بعد می‌رم به کارم می‌رسم. حالا به جای خیابان آزادی، توی کوچه ای بودیم، کوچه‌ای که در بیداری، از 4 تا 13 سالگی‌ام را آن جا بزرگ شده‌ام، و وارد حیاطی شدیم که شبیه حیاط خانه‌مان در آن کوچه بود، ولی به جای ساختمان 2-3 طبقه‌ای جمع و جوری که من 7 سال از کودکی‌ام را در آن ساکن بودم، ساختمانی که قرار داشت که به کلی چیز دیگری بود، خانه‌ای سه طبقه و بسیار بزرگ به رنگ سفید. ورودی خانه، نیم طبقه پایین‌تر از سطح زمین بود  و من دم پله‌ها ایستاده بودم که وارد شوم، شلوغ بود، همه‌ی دوستانم که خارج از ایران بودند، برای تعطیلات تابستانی آمده بودند و دور هم جمع شده بودند. خیلی از دیدن همه‌شان یک جا خوشحال بودم، صبا، آناهیتا، هما، زهره، فرانک، و  زهرا، .... راستی مهمونی کلن دخترونه بود. بچه‌های فرزانگان تهران که تا دوره‌ی راهنمایی باهاشون بودم هم بودند. نگار، دوست صمیمی‌ام هم با اینکه لژیونر نیست، ولی آن جا بود، و خیلی غیر لژیونرهای دیگه. با این وجود، یک طورهایی در جمع این همه دوستان، احساس غریبی هم می‌کردم. هنوز دم راه پله ایستاده بودم که وارد شوم، مهشید رو دیدم که اومد، صحبتم رو با دوستام قطع کردم که سلام کنم، ولی مهشید سرش پایین بود و من رو ندید و از جلوم رد شد و رفت داخل. راستش نمی‌خاستم برم داخل ساختمان، نگران این بودم که دیر شده و باید سر کار برم، ولی وقتی مهشید رو دیدم نظرم عوض شد. دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم. رفتم داخل، صبا رو اونجا دیدم. سرسرای بزرگی بود که تهش راه پله‌ی بزرگی به طبقه‌ی بالا می‌خورد. همه به سبک سفره‌های ماه رمضون و ماه محرم که توی مسجدها پهن می‌کنند، دور سفره‌ای جمع شده بودند و غذا می‌خوردند، بعضی‌ها این طرف و آن طرف با هم حرف می‌زدند. زهره رو هم انجا دیدم ولی یادم نیست  که چه حرفی باهاش زدم. بعد به سمت مهشید رفتم، مثل مدل همیشگیش، کلی تحویل گرفت، حرف زدیم، گفت که می‌تونه هر سال فقط 3 ماه آمریکا بمونه تا زمانی که درسش تموم شه، ولی خودش شک داشت که شاید بهتر باشه زودتر تمومش کنه، چون اون طوری 20 سال طول می‌کشید! من گفتم خیلی خوبه که، 20 سال هر سال 3 ماه میری آمریکا، بقیه‌اش هم اینجا به کارت می‌رسی! بهش گفتم که پس فعلا هستی و می بینمت. و خداحافظی کردم. صبا رو هم داخل ساختمون دیدم، باهاش حرف هم زدم، ولی یادم نیست که چی گفتیم، همه خوشحال و خندان بودند. می دونستم که حسابی دیرم شده...
که تلفن زنگ زد، از خواب بیدار شدم. الهه بود، صدای گرفته و گیجی حرف زدنم باعث شد بپرسه خواب بودی؟ دروغکی گفتم نه، دروغکی که نه، از گیجی و عذاب وجدان. گفت که میدون ونک ، نزدیک خیابان خدامی است، عده‌ای از مردم جلوی سازمان عمران و بهسازی جمع شدند و به یه چیزی مسکن مهر در حال اعتراضند. گفت که چند تا عکس می‌گیره و با چند نفر هم صحبت می‌کنه و بهم می‌گه که چه خبر بوده. گفتم آره، خیلی خوبه، حتما عکس و مطالب رو بهم برسون.
ساعت رو نگاه کردم. 5 دقیقه‌ای که چشمم رو بسته بودم، شده بود دو ساعت! در خوابی همزمان تلخ و شیرین، هم در خواب و هم در بیداری، مطمئن نبودم خوشحالم یا ناراحت، ملغمه‌ای از هر دو... 


۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

Melancholia


این مطلب رو شبی که فیلم ملانکولیا رو دیدم نوشتم:
دو تا ماه در آسمان می‌درخشد. می‌گویند یکی سیاره‌ای است که با سرعتی زیاد از فاصله‌ای دور به زمین نزدیک می‌شود. دانشمندان نتوانسته‌اند دقیقا محاسبه کنند که آیا به زمین برخورد خواهد کرد یا نه. چندین ماه است که کشمکش و دعوا در بر سر این موضوع جریان دارد. از سطح دانشمندان و محققان بین‌المللی بگیر، تا بازار بورس و نفت تا تمام تلویوزیون‌ها و مجلات علمی و زرد، تا صفحه‌ی فال هفته، و بین مردم، درون تاکسی‌ها، دانشگاه‌ها و مهدکودک‌ها. فرقه‌های مذهبی در تمام دنیا حسابی دور برداشته‌اند و هر کدام سعی می‌کنند ثابت کنند که در ادیان آن‌ها این داستان پیش‌بینی شده بوده و بعضی به پایان رسیدن دنیا و آغاز قیامت را مژده می‌دهند.

خانواده‌ام با نگرانی در این مورد حرف می‌زنند؛ اما من، راستش را بخواهی ته دلم خوشحال هستم، اما ناچارم جلوی همه این خوشحالی را پنهان کنم. شب‌ها که به آسمان نگاه می‌کنم، نه خبری از آتشفشان‌های داغ می‌بینم، نه از در هم ریختن کوه‌ها یا انفجار و صحنه‌های مهیب پایان دنیا و کشتار موجودات و تخریب کره‌ی زمین و نه از سرعت اعجاب آوری که گویی این سیاره دارد و تصورش برایم ممکن هم نیست. تنها چیزی که شب‌ها می‌بینم، دو ماه در آسمان است. دو ماه درخشنده که دلبری می‌کنند و به رقابت افتاده‌اند. صحنه‌ای بدیع و زیباست که به هر سوی آسمان که نگاه کنی، روشنی شب، الهام بخش و آرامش دهنده است. نوری است که تاریکی را می‌شکافد و شب‌هایی روشن می‌آفریند. هاله‌ای نورانی گرد این کره‌ی درخشان را فراگرفته و افسون رنگ نقره‌ای فامش، گاه ماه را در حاشیه می‌راند. زیباست. ما، تنها آدمیان هستیم که چنین زیبایی بی‌نظیری را تجربه کرده‌ایم، و ببین که به جای لذت بردن از آن، چه طور اوقات خودمان را تلخ می‌کنیم. فقط نگران اطرافیانم و کسانی‌ که دوستشان دارم هستم که خودشان را ناراحت می‌کنند و برای همدیگر دلسوزی می‌کنند و  ناراحت‌اند که عمرشان نیمه‌کاره خواهد ماند و تمدن بشری ناپدید خواهد شد. من شاید تنها دلم برای میلیون‌ها سال خاطره که کره‌ی زمین با خود به گرد منظومه می‌گرداند تنگ شود.

بگذار دنیای ما نابود شود. چه باک؟ ستاره‌ها همچنین متولد خواهد شد و به گرد هم خواهند چرخید. ستاره‌ها خواهند سوخت و کهکشان‌ها در هم فرو خواهند رفت. و شاید روزی، خدایی همه‌ی ما را دوباره گرد هم آورد. اما چه بهتر که به نابودنمان رضایت دهد. در این شب‌ها، تنها دلم می‌خواهد تا صبح بیدار بمانم و دو ماه شکوهمند شب را نگاه کنم و روزها به آدم‌ها یاد‌آوری کنم که هرچند از بیان آن عاجز بوده‌ام، اما بدانند که چقدر دوستشان دارم.

دو تا ماه در افق با فاصله‌ی زمانی چند ساعت طلوع می‌کنند و نیمه‌های شب که می‌رسد هر دو بر گوشه‌ای از آسمان بر تخت پادشاهی نشسته‌اند. زیباست. هر شب طلوع دو ماه، هر شب گشایش تاریکی‌های در هم پیچیده.
........................................................زمستان 90

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

پوریای درون



در جایی مثل دانشگاه بودم. باید سر کلاسی می رفتم. نمی دانستم محل برگذاری کلاس کجاست و دقیقا چه ساعتی تشکیل می شود. آقایی از آن جا رد می شد که غریبه بود ، اما فهمیدم که او هم عضوی از همان کلاس است. از او سوال کردم، پاسخ داد که زمان کلاس تمام شده. زیاد ناراحت نشدم. رفتم به بوفه و مشغول خوردن خوراکی شدم. اتفاقات عجیبی برای خوراکی ها می افتاد که انگاری فقط برای وقت پر کردن بود و درست به یادم نمانده اند. بعد از بوفه بیرون آمدم و مشغول پرسه زدن در محوطه شدم. شلوغ بود و آدم های زیادی در رفت و آمد یا مشغول صبحت بودند. در همین میان، دوباره اون آقا را از دور دیدم که مشغول صحبت با دوست من، خانم سین سین بودند. به نظر می رسید صمیمیت و نزدیکی ای بینشان برقرار باشد، یا اینکه شک برداشتم که گویا در آغاز شکل گیری رابطه ی نزدیکی هستند. گذشت و بعد از مدتی، دوباره با آن آقا روبه‌رو شدم. یادم نمی‌آید چه طور شد که مشغول صحبت شدیم. متوجه شدم که او هم معمار است. حدود سی و پنج ساله به نظر می رسید و موهای جوگندمی داشت و ریش و سبیلی که کمی نامرتب بود. با اعتماد به نفس زیاد حرف می زد، اما فهمیده به نظر می رسید. در مورد پروژه ی دانشگاهم با او صحبت کردم. پرسید که برای طراحی از چه ایده و مفهومی استفاده می کنی؟ پرسیدم که منظورش از ایده و مفهوم چیست؟ گفت که برای مثال، خودش برای طراحی از موضوعات مختلفی کمک می گیرد. گفت مثلن برف رو فرض کن. برف، موضوع ساده ایه، اما پر از مفهومه، برف سفیده، نرمه، زمستان ها که برف می آد و همه جا رو سفید می کنه.....
و همین طور به حرف های شبه شاعرانه در مورد برف ادامه داد. کم کم در حال قدم زدن و صحبت رسیدیم به پشت یکی از دانشکده ها و روی سکویی در جایی نسبتا خلوت نشستیم. هنوز داشت در مورد برف صحبت می کرد و ارتباطش با طراحی معماری رو معلوم نکرده بود. حوصله ام داشت سر می رفت، پریدم وسط حرفش و پرسیدم که خب، این قضیه چه طوری برای معماری مفهوم درست می کنه؟ خواست جوابم رو بده که متوجه شدیم کسی داره سلام می کنه. خانم سین سین بود، خم شده بود به جلو و با لبخندی که همراه
با نگاهی پرسش برانگیز بود، نگاهمان می کرد. از اینکه یکدیگر را می شناختیم تعجب کرده بود و کنجکاو شده بود. سلام کردم. آمدم بگم که داشتیم در مورد طراحی معماری و برف صحبت می کردیم و از خانم سین سین بخواهم که در ادامه ی صحبت به ما بپیوندد. اما همین موقع متوجه شدم که آقای فلانی – که هنوز اسمش را هم نمی دانستم- دارد به من می گوید که لطفن چند لحظه برو. گفتم باشه. و بلند شدم و رفتم کمی آن طرف تر و آن دو مشغول صحبت شدند. برایم مهم نبود چه می گویند، اما دلخور شده بودم. خواستم بروم وبه روی خودم نیاورم. اما وقتی صحبتشان تمام شد، و خانم سین سین رفت، دنبال آقای فلانی رفتم. خیلی مشتاق بودم که بحث را ادامه دهیم. شاید هم بیشتر مشتاق بودم با او صحبت کنم. من را پیدا نکرد و رفت به سمت کتابفروشی ای که همان جا بود. دم در کتاب فروشی به او رسیدم. خواست با من بیاید و برویم و صحبت کنیم اما من گفتم اگر می خواهید دوتایی برویم کتاب ببینیم. گفت باشد.
رفتیم داخل و او سراغ قفسه های کتاب های کودکان رفت که دم دست بودند. در همان کتابفروشی که مشغول صحبت های بی اهمیت و
دم دستی بودیم، از او پرسیدم که راستی، اسمت چیست؟ کلمه ای که اول گفت را یادم نمی آید. اما چیزی که تکرار کرد، "پوریا " بود. گفت یعنی پسرِ .... ؟ یادم نیست دقین چه گفت.
وقتی از کتاب فروشی بیرون آمدیم، گفت که می خواسته برای پسرش کتاب بخرد. من تعجب کردم. تا آن لحظه به فکرم هم نرسیده بود که شاید همسر و بچه داشته باشد. پرسیدم مگر بچه داری؟ سعی کردم نشان ندهم که غافلگیر شده ام. گفت بله. پسری دو ماهه. گفتم پس تازه بابا شده ای. جالب است که تعجب نکردم که پسر دو ماهه کتاب می خواهد چه کار! به ذهنم نرسید. هنگام صحبت در مورد پسرش، غمگین به نظر ی رسید، کنجکاو بودم که بدانم چرا. اما چیزی نپرسیدم و فکر کردم که شاید به تدریج متوجه شوم.
در حال گپ زدن رفتیم و جایی نشستیم. هیاهو ها کم شده بود و در اطرافمان سکوتی نسبی حکم‌فرما بود. انگار پوریا درون افکار خودش غرق شده بود. ناگهان متوجه شدم کسی با صدای من دارد با عصبانیت می پرسد: اگر تو بچه داری پس چرا آن طور با دوست من گرم گرفته بودی؟ و چند تا سوال دیگر پشت سرِ هم در همین موردها! از شنیدن این صدا تعجب کردم. بعد متوجه شدم که صدا در ذهن خودم بوده و سوالاتی بوده که می خواسته ام بپرسم. فکر کردم که باید آن ها را بپرسم. بلند شدم و خواستم سوالات را تکرار کنم. اما فکر می کنم فراموش کرده بودم جمله ها دقیقا چه بودند. بیشترِ جمله ها نامفهوم بودند. بقیه‌ی ماجرا را یادم نمی آید. شاید اصلن بقیه ای نداشته و همین جا تمام شده باشد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تمام این ها را دیشب در خواب دیدم. چند روز پیش رفته بودم کتاب فروشی و برای چند تا از بچه های خردسال فامیل کلی کتاب خریده بودم. چند ساعتی در قسمت کتاب های کودکان گشت و گذار کرده بودم. همان شب قبل از خواب هم مصاحبه ای که با خانم سین سین، در مورد کتابش که چاپ شده است را خوانده بودم. ایده ی کلاسی که دنبالش می گشتم هم چیزی است که زیاد در زندگی واقعی تکرار شده. از آن جایی در خوابم پیدایش شده که این چند روز کلاسی که باید هفته ی آینده در آن شرکت کنم، ذهنم را مشغول کرده.
داستان دوستی پوریا با خانم سین سین هم از آن جایی آمده که قبل از خواب با یکی از دوستان در مورد خاطراتمان و دوستی هایمان با دیگران در حال صبحت بودیم. برف، اما ، نکته ی غریبی بود این وسط که برای خودم هم سوال شده که از کجا آمده. بعد از بیداری، متوجه شدم که سرِ رسیدن خانم سین سین، درست وقتی که پوریا می خواست در مورد ارتباط برف با طراحی معماری توضیح بدهد، به آن دلیل بوده که ذهنم نمی دانسته چه در دهان پوریا بگذارد و موقعیت را عوض کرده! از این اتفاق ها در خواب زیاد برایم افتاده.
اما چیزی که باعث شد این خواب را اینجا بنویسم، این بود که تا چند ساعت بعد از بیداری، حس غریبی داشتم. من هرگز با مردی به نام پوریا، آن هم با آن شکل و شمایل و آن مشخصات آشنا نبوده ام. پوریایی که در خواب دیدم، برایم جذبه و کششی خاص داشت و خیلی مشتاق به صبحت با او بودم. دلم می‌خواست بدانم در مورد برف چه می‌خواست بگوید. یا داستان زندگی و پسرش چه بوده که آن طور غمگینش کرد و در فکر فرو بردش. با خودم فکر کرده بودم- در همان خواب- که شاید در مورد رابطه‌اش با خانم سین سین، دچار سوء تفاهم شده‌ام. چیزی که خیلی برایم ناراحت کننده بود، این بود که پوریا تنها زاییده ی تخیلات من در خواب بود و هیچ وقت دیگر نمی توانستم با او صحبت کنم. امروز، تا چند ساعت بعد از بیداری، به خاطر این موضوع واقعا مکدر بودم. خواب های خیلی عجیب و غریب‌تر از این زیاد دیده‌ام، اما این خواب و حس درونش، به نوعی متفاوت و منحصر به فرد بود. شخصیتی خیالی که زائیده‌ی افکار خودم بوده، اما شباهتی به هیچ کدام از کسانی که می‌شناختم نداشت و کاملن غافلگیرم کرد. و قسمتی زیادی از ماجرای
خواب هم پیرامون او می گذشت، برعکس بیشتر خواب‌ها، که در آن بیشتر موضوع خواب، خودِ خواب بیننده است.

..........................................................................................................................پانزده فروردین 91

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

شعری که در خواب سروده شد

در خواب دیدم

که دریاچه ای حیران بود.

در مستیِ نیمه- هوشیاری

دریاچه ای

حیران بود.

درون ژرفش،

غرق در تاریکی،

موج ها را فرو می خورد.

پهن، زیر آسمانِ خاکستری،

. دریاچه ای،
. درون من،
. حیران بود.
.
.
فروردین 90