۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

جهانی محتوم





Never Let me go
فیلم بسیار غم انگیزی بود.

ژانر تخلیی- فلسفی-عاشقانه


خیلی فیلم غم انگیزی بود.
بچه های همسان سازی شده ای که به دنیا آمده اند، برای اینکه اجزای بدنشان در اوج جوانی و سلامت، به بیماران نیازمند اهدا شود. موضوع داستان قدیمی به نظر می رسد، اما این فیلم، تفاوت بزرگی با فیلم های مشابه خودش که در دهه ی نود، اغلب در ژانر ماجرایی و ترسناک ساخته می شد داشت.
اینجا نه خبری از اسارت بود، و نه سرکشی. شخصیت های داستان، جوان هایی که برای اهدای عضو پرورش یافته بودند، از ابتدا از سرنوشت خود آگاه بودند و بعد از رسیدن به 18 سالگی، پس از ترک مدرسه ای که تمام زندگی خود را در آن گذرانده بودند، تقریبا با استقلال زندگی می کردند. البته تنها انتخابی که داشتند، گذراندن بیهوده ی ایام، تا رسیدن نوبت اهدای عضو بود، و یا انتخاب شغل پرستاری از افراد مشابه خودشان که درمراحل اهدای عضو را می گذراندند.
آن ها از کودکی آموزش داده شده اند که هدف زندگیشان همین است، و دنیا باید به همین شکل باشد. مرزها برایشان تعیین شده است، حصار مدرسه، خط قرمزی است نه به شکل برجی و بارویی بلند و سیم های خاردار، بلکه پرچینی کوتاه، که پریدن از آن برای هیچ کودکی سخت نیست، اما ممنوع بودن گذر از این مرز را، افسانه هایی در مورد خطرناک بودن دنیای بیرون از آن محکم می کند. و هیچ کودکی هرگز به ذهنش خطور نمی کند که از مرز مشخص شده عبور کند. همچنان که در بزرگسالی نیز مرزها در ذهن او حک شده اند، و ترس از افسانه هایی بی پایه و اساس.
نه یاغی گری در میان است و نه تعقیب و گریزی. نه حتا نیروی قهاری که آن ها را تحت سلطه و کنترل وسیطره ی خود گرفته باشد و جلوی فرارشان را بگیرد. آن ها مانند شهروندان معمولی در شهر زندگی می کنند و این طرف و آن طرف می روند. نه قهرمانی که کسی را نجات دهد، و نه حتی شورشی محکوم به شکستی. هرگز معلوم نمی شود که چگونه به آن ها اطلاع داده می شود که نوبتشان برای اهدای اعضای بدنشان رسیده است و چگونه به بیمارستان مورد نظر انتقال داده می شوند.
 آن ها همان طور که به سادگی زندگی روزمره  خود را می زیند، می دانند که از سرنوشتی که برایشان در نظر گرفته شده است، راه گریزی ندارند.
 شخصیت اصلی فیلم، دختری است بسیار آرام، با نگاهی همواره بسیار غمگین. او از سرنوشت خود شکایت دارد، اما مانند بقیه، خود را تسلیم می داند. و بر خلاف داستان ها و فیلم های دیگر، حتی عشق هم نمی تواند تغییری در این سرنوشت ایجاد کند. تنها تلاش دو شخصیت فیلم برای به تعویق انداختن چند ساله ی تاریخ مرگشان، که با درخواستی متواضعانه مطرح می شود، تنها با شنیدن یک جمله آن هم با ابراز همدردی، به ناامیدی تبدیل می شود و فریادی از سر استیصال  در خلوتی دور از چشم آدم های معمولی، که در خلاء، و در آغوش معشوقه ای که او هم به همان سرنوشت محکوم است، گم می شود.
واقعیت هولناک، آن ها را در برگرفته است، دختران و پسرانی که در نهایت زیبایی، جوانی و سلامت، باید اعضای بدن خود را طی چند عمل جراحی اهدا کنند، تا جایی که توانی باقی نماند و در یکی از عمل های جراحی بمیرند. دختر جوانی که بر تخت بیمارستان  خوابیده است و یک چشمش را در آورده اند، اما به پرستارش که راوی قصه است، لبخند می زند. واقعیت چنان هولناک است که چاره ای جز پذیرفتنش نیست، عده ای از پرورش گران این کودکان، حتی سعی کرده اند با کارهای هنری آن ها، به دنیا نشان دهند که آن ها هم مانند سایر انسان ها روح دارند، سعی کرده اند اخلاقی بودن موضوع را به چالش بکشند، اما این ها نیز ناکنشگرانی بیش نیستند که در برابر عدم پذیرش جامعه ی انسانی برای بازگشت به دوران سیاه و تلخ سرطان، بیماری و مرگ، چیزی جز افسوس و دلسوزی برای قربانیان این معبد مقدس مدرن ندارند.
در آخرین صحنه ی فیلم، وقتی به کیتی، شخصیت اصلی که داستان از دیدگاه او روایت می شود، اطلاع داده شده است که یک ماه دیگر باید برای اولین عمل اهدای عضو آماده باشد، به دیدار دشتی که دوستش دارد رفته است، تنها دو هفته از زمان گذشته است که معشوقش تامی را از او گرفته اند، در پذیرش کامل و جلوی چشم او، روی تخت بیمارستانی با مجهز ترین امکانات، آخرین عضو اهدایی بدنش را خارج کرده اند،  و صدای کیتی را روی فیلم می شنویم که می گوید، فکر نمی کنم سرنوشت بقیه آدم ها هم آن قدرها با ما متفاوت باشند، آن ها هم روزی به آخر دوره ی خودشان می رسند.
در این آخرین صحنه ی فیلم بود که حقیقت موضوع فیلم تلنگر خود را می زند، اینکه زندگی واقعی ما، نه شبیه آدم های معمولی دنیای فیلم، بلکه شبیه این جوان هایی است که با وجود آگاهی از ظلم وصف ناشدنی ای که تمامی زندگی و دنیایشان را در بر گرفته است، چاره ای جز پذیرش ندارند، و جز زندگی کردن روزهایی که دارند، خندیدن، عاشق شدن، دوست داشتن، زمان را گذراندن، در شرایطی که می دانند کوچکترین تغییری در دنیای ستمگرشان نمی توانند ایجاد کنند، و پذیرش مرگ، بدون تقلا، و با لبخند.
آن ها پذیرفته اند که دنیا این گون هاست و این گونه باید باشد و این بهترین شیوه ی زیست بشر است، حتا اگر آنان قربانیان آن باشند. حصارها درون ذهن آن ها همچنان پابرجا و قدرتمند است و ترس ها افسانه ای، قوی ترین نیرو برای حفظ وضع موجود.
 این شبیه زندگی بی صدا و آرام و محکوم به فنای ما است، در میان این همه مصیبت، از پیش مردگانی هستیم که غم در چشم هایمان لانه کرده است و جز پذیرفتن وحشی گری دنیایی که در آن زندگی می کنیم، کاری از دستمان بر نمی آید. در سکوت و با آرامش، و گاهی با غم، سرنوشت مصبیت بار دیگران را تماشا می کنیم و می دانیم که روزی هم نوبت خودمان خواهد رسید.
http://www.imdb.com/title/tt1334260/?ref_=rgmd_ph_tt1&licb=0.6900669894194722







۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

ز گهواره تا گور، اسارت دوران

چرا ما تمام دوران زندگی مان را در اسارت زیست می کنیم و این قدر بدیهی می پنداریمش و با آن کنار می آییم؟ منظورم همین زندگی روتین و روزمره است، از کودکی، در هر دوره ای از زندگی منتظر تمام شدنش و آزاد شدن از شرایط اسارتش هستیم، اما دوره ی بعدی که فرا می رسد، تازه متوجه می شویم که پیش از آن چقدر آزادانه تر می زیستیم. از زمان کودکی که به مدرسه می رویم و شرایط اجبار برای همه چیز که در مدرسه حکم فرما است، فراری هستیم و منتظر لحظه ی موعود رسیدن زمان بلوغ و استقلال. دوران کودکی و نوجوانی در سیطره ی انواع و اقسام اتوریته ها طی می شود، از اجبار درس و مدرسه که عدم موفقیت در آن مساوی است با سرکوب مدام، و نظم پادگانی مدرسه با "ناظم" هایی که لباس پوشیدنت را هم تحت کنترل دارندف تا تسلط پدر و مادر و خانواده که همه و همه به طور سازمان یافته، چهارچوبی ایدئولوژیک و دست و پاگیر را به وجود می آورند و هر گونه "رشدی" خارج از این چهارچوب، جز با دست و پا زدن و تلاشی فراوان به دست نمی آید، تازه اگر که بیاید. 

بعد از آن در دانشگاه که با سلسله مراتب اداری و استاد-شاگردی و حضور و غیاب و واحدهای نیاز به پاس شدن جورواجور که هیچ کدام را انتخاب نکرده ایم و اصولن شناختی از آن ها نداشته ایم سرو کله می زنیم، و رویای دوران کار حرفه ای را در سر می پرورانیم که آزادانه اوقات و لحظاتمان را برای خودمان زیستم کنیم. اما این هم سرابی بیشتر نیست، اسارت واقعی تازه از زمانی که مشغول به "کار" می شویم، آغاز می شود. این زمانی است که دیگر به معنی واقعی کلمه، ساعات زندگی خود را در خدمت به یک نظام اقتصادی فروخته ایم. حالا لابد باید منتظر دوران بازنشستگی و پیری و بعد هم مرگ ماند. در این میان، اجبار های اجتماعی و اقتصادی هم موتور محرک تن دادن به این شرایط است. اگر خانواده ای داشته باشی، عملا گزینه ی دیگری برای انتخاب نمی ماند، و اگر هم نداشته باشی، برای فراهم کردن کمترین شرایط زیست برای فقط و فقط خودت هم نیاز به تن دادن به این وضعیت اجبار داری.
ز گهواره تا گور زیستن در شرایط اسارت و توهم اینکه از میان گزینه ها، دست به "انتخاب" می زنیم. 
(پر واضح است که برای کسانی که "بابای پولدار" دارند، اوضاع به گونه ای دیگر است.)

قسم به درختان سر بریده ی ولیعصر

قسم به درختان سربریده‌ی ولیعصر، 
خاطره‌ی سرخ تو 
به زردی می‌گرایید.
بریده‌های اشیاء میانه‌ را گرفته بودند، 
اما جایی در دیگر سوی وهم و خواب‌آلودگی
گله ی شیرهای نر
روی سینه ی برهنه ی زمین
به سوی ما می تاختند، 
ما چند تن در سفر 
و در دل مرا هوسی نه هیچ بود
جز آغوش غران وحشت
و راوی تو را می‌دید که نشسته بودی و 
خون‌مردگی‌های حافظه‌ات را پماد می‌مالیدی
و این بود که لبه‌های خیابان چین خورده بود
و این بود که هر چه می‌رفتی، خیابان پایانی که هیچ
طولانی‌ترینِ خاورِ میانه بود.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

توت و ستاره


روزها بی جهت این همه ساعتند
و ما بی‌جهت همه جا پراکنده‌ایم
و بی‌جهت به هزاران زبان سخن می‌گوییم
اگر آن غرور بی‌جا بر بلندای بابِل برپا نبود،
اکنون تنها یک زبان بود و یک شعر
و وسوسه‌، گناه نخستین را اگر بارور نکرده بود
اکنون تنها،
یک بهشت بود و
یک سیبُ
یک مردم.
و عشق گسسته نبود.
و کیلومترها و هزاران کیلومتر جاده
مثل گلوله‌ی نخ دورتادور زمین نپیچیده بود،
هر یک به دنبال مقصدی و وطنی.


و این کلاف سردرگم از چرا و چرا و چرا
دست و پای تاریخ را به هم نپیچیده بود
و از رگ‌های تاریخ این همه خون نمی‌ریخت
هنوز که هنوز
بر سر و روی وجدان معذب جغرافیای عرش.


و مختصات، بی‌جهت این‌طور هزاران هزار نقطه نبود
و ستارگان به جای صدها میلیون سال نوری
به اندازه‌ی نگاه کردنی،  

تمنایی

و دراز کردن دستی
از میوه‌ی خواهش ما فاصله داشتند.
اما امروز حتا توت‌های سفید اردی‌بهشتی بالای درخت‌های خیابان رسیده‌اند
و به اندازه‌ی لباس‌های تر و تمیزی که از سر کار برمی‌گردند،
و به اندازه‌ی مبتذلِ خجالتی که از سر خیابان تا تهِ کوچه جلوی در و همسایه روی زمین کشیده می‌شود،
از ما دور و هرگز اند.


توت‌های شهری رسیده و نچیده پیاده‌رو را فرش می‌کنند

و چشم از دنبال کردن مسیرشان در هوا هم هراسان است.




توت‌ها بی‌جهت این همه رسیده‌اند
و خواهش، بی‌جهت این همه بارور است.




اگر می‌شد! های اگر می‌شد!
دو سر مختصات را در تمام ابعاد کشف شده و نشده به هم رساند،
و یکبار از اول
پاسخی کوانتومی نشده برای هستی پیدا کرد،
اگر زبان این همه بی‌جهت نبود و شعر به این همه زبان نبود...


ما بیهوده این همه‌ایم
بی‌جهت این‌همه در جغرافیا و تاریخ پراکنده‌ایم

تا ابد
 تنها من بودم و تو بودی و بوسه‌ای،
و آن درخت که بر نادانستن ما سایه انداخته بود
اگر که در دلت هوای چشیدن طعم گندم نرسته بود...
29 اردی‌بهشت 94

 
 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

فیلم های محبوب من

انتخاب ده فیلم برتر زندگی، کاری که منتقدین و بسیاری از سینما دوستان انجام می دن، همیشه به نظرم کار ترسناکی بوده. به تازگی دوستی دعوت به انتخاب 20 فیلم برتر کرد و با خودم فکر کردم خب، این رو می تونم یه کاریش بکنم، اما تعداد انتخاب هام کمتر از 38 تا نشد! به همین علت از نوشتن زیر پست مورد نظر خود داری کردم، و نتایج بررسی ام رو اینجا قرار می دم. 
این شما و این هم 38 فیلم تاثیرگذار زندگی من. (البته پر واضح است که این لیست می تونست طولانی تر هم بشه، ولی دیگه الانش هم خیلی طولانیه!)

1. The cook, the thief his wife and her lover
2. The Double life of Veronica
3. Eternal sunshine of the spotless mind
4. 2001: A space odyssey
5. The shining
6. Stalker
7. Before sunset
8. Dancer in the dark
9. In the mood for love
10. The Wall
11. Shame (1968)
12. Amelie
13. Breathless
14. Dogtooth
15. Dawn by law
16. Jules and Jim
17. Metropolis
18. Cries and Whispers
19. Melancholia
20. 500 das of summer
21. Fanny and Alexander
22. The Tripllets of Belleville
23. Ballad of Tara
24. Vagabond
25. The banishment
26. Breaking the waves
27. Mouchette
28. Last year at Mareinbad
29. Gray Gradens
30. Bicycle Thieves
31. Hunger
32. Surviving Life
33. Woman in the dunes
34. Russian Ark
35. Last tango In Paris
36. Nassereddin Shah Actore cinema
37. The Kid
38. Naked (1993 film)



گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

 
اگر بخواهم روزی رمانی بنویسم (کاری که هرگز نخواهم کرد) داستان را با این جمله ها آغاز می کنم:
هیچ کس نمی داند من با چه دقتی و با چه جزئیاتی قسمت‌هایی از بدنش را که در معرض دیدم بود در ذهن ثبت کردم. و نه فقط به صورت عکس‌هایی ثابت، نه به صورت نقش‌هایی حک شده در هستی، بلکه آن‌ها را در حرکت به خاطر می‌آورم، اینکه انگشتان چه‌گونه یکی یکی و با چه فاصله‌ی زمانی از هم تاب می‌خوردند، اینکه چه گونه  با چه ظرافتی قلمی را بین خودشان نگه‌ می‌داشتند در آن حال که روی کاغذ به حرکتش در می‌آوردند چه زاویه‌ای در مفصل‌ها داشتند، یا حتا وقتی که دستش را رو به عقب نگه می‌داشت تا چیزی را از کسی بگیرد، چه آرایشی نسبت به هم داشتند و چه رعنایی و چه تناسبی. اینکه چه طور هر حرکت این انگشتان در نظرم رقصی موزون بود. یا موهایش، از پشت سر که خودش نمی دید و تا پایین گردنش را می‌پوشاند، چه موجی برداشته بود، چه طور قوس‌های بزرگش باعث شده بود خطی مورب با سایه روشن شکل بگیرد، و چه طور تارهای نازک معجعدش دسته دسته هایی را شکل داده بود و این دسته‌ها با پریشانی منظمی روی هم قرار گرفته بود، به نرمی و زیبایی. هیچ کس این‌ها را نخواهد دانست.  هرگز این تصاویرِ در حرکتی که در ذهن ثبت کردم برای کس دیگری تجربه نخواهد شد و شکوه کار در همین جاست. هرگز کسی نخواهد دانست که این تصاویر چقدر در عمق وجود من تنیده شده است.
 
 
 
 
عکس: وحید محمودی
گرافیک: لیلا جوانمردی
 

۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

چرا خیره ماندم؟

یه وقتی، آدم یه جایی خودش را پیدا می کند که غافلگیر می شود، 
مثلا توی آن طور که گوشه ی دیوار ایستاده ای، آن طور که تو دست لای موهایت می بری جانا،
 و حواست هست که حواست نباشد دل ما را خون می کنی.

.. مثلا توی آن طور که انگشت هایت لای تار موهات ریتم می گیرد، 
چنان در دل ما می نوازی که غم به رقص می آید...

Top of Form
Bottom of Form



۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

ما نظاره کنندگان، ما لایک زنندگان



چند روز پیش، با صدای ضجه های مردی از خواب بیدار شدم، کسی در همسایگی خانه مان، چند بلوک آن طرف تر از
 دل ضجه می زد و بر سر و کله اش می کوفت، نمی دیدمش، اما صدایش همسایه ها را به تماشا کشانده بود، چند نفری گویا به دلداری اش رفتند. نمی دانستم داستان چیست. یادم آمد که چند شب پیش تر از آن، دم دم های صبح، با صدای گریه ها و سر و صدای زنی از خواب بیدار شدم، همان جا بود، همان نقطه، و آن روز هم نفهمیده بودم که داستان چیست. امروز که به خانه می آمدم، دیدم که بر دیوار همان بلوک، پارچه ی تسلیتی آویزان است،  در غم از دست دادن عزیزی.

شب پدرم گفت که خانواده ای که تازه آن جا ساکن شده بودند، پسر جوانشان را در اثر سرطان از دست دادند. تاثر برانگیز بود. اما در این خیالم که ما نظاره کنندگان، تنها همان یک روز که مرد تازه با مرگ پسرش مواجه شده بود و طاقت از کف داده بود، ضجه ها و ای خدا گفتن هایش را شنیدیم، تنها آن یک شب که بیشترمان در خواب خوش یا احتمالا ناخوش بودیم، صدای گریه های آن زن به گوش بی حواس همسایه ها رسید، اما آن ضجه ها و آن گریه ها و آن مصیبت، هنوز در آن خانه جریان دارد، بی کم و کاست، به همان سنگینی روز اول، و تا پایان زندگی آن ها هم جریان خواهد داشت، بی آنکه ما نظاره کنندگان از آن خبری داشته باشیم و تسلایی بتوانیم بدهیم. مثل زندگی تمام کسانی که در گوشه و کنار و دور و نزدیک نابود می شود، مثل همه ی آن هایی که بمب بر سرشان می افتد و در جا چندین و چند فرزندشان تکه پاره می شوند، یا آن ها که خانه و کاشانه را رها می کنند و پای برهنه به کوه ها می زنند تا وحشی های از لجن زار های تاریخ بیرون آمده، عکس سرهای بریده شان را زینت "فضای مجازی" نکنند. ما نظاره کنندگان چه می فهمیم از درد؟ از مصیبت؟ بسیار گزافه گویی است که خود را همدرد بپنداریم، بیشتر از گزافه، دروغی بزرگ است، ما اصلن چه می دانیم مصیبتی به آن بزرگی چیست؟ چنان مصیبت هایی تنها در دل یک قوم می گنجد، در حافظه های تاریخی ای که با گذشت زمان به اعماق سیاه تاریخ فرو خواهند رفت. از صفحات مکتوب تاریخ حرف نمی زنم، از تجربه ی زیستن مصیبت حرف می زنم، که ما از درک آن عاجزیم، ما خیلی هنر کنیم، لایک زنندگان به به اشتراک گذارندگان و از پنجره، مصیبت همسایه را تماشا کنندگانی بیش نیستیم، آن هم تنها برای دقایقی کوتاه، حال آن که آن ها مصیبت را با تمام بار له کننده و خرد کننده اش، لحظه به لحظه زندگی می .
.کنند و با خود به همه جا می کشند

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

نفرت میانه حالی


ما میانه حالانیم
ما در خود ماندگان
ما درماندگان
.
سوم شخص نفرت
گلاگل ترسِ شکفتن
لجنزارِ شب،
شباشب تاریکی،
آهو آهو دلهره.
گربه ها به سربازی رفتند.
.
بگو بی‌نوبت چنگ بزنند بر تاریخ،
آن وهم،
آن وحشی،
آن حالِ محال.
.
شکست پا دارد.
راه می‌رود.
.
من انگار باریک‌ترم،
که صبرِ زرد
از بارهای زمستانی می‌تراود
انگار باغ‌ترم تا
آفت‌های دلمرده
خون به پرتقال‌ها پس بدهند.
خاک،
ریشه‌ها در چنگ
چه ریشه‌ها در چنگ
.
هرز که پای علف‌ها می‌نوشت
باد.
تن می‌زند درخت
من روی صدایت می‌نویسم
بی‌ امان شو
که ثانیه و ساعت و سال
همه آخرند.
لاله.  بهمن 92

مجرم


مثل رگ هایی که از آدم بیرون نمی روند
هر بار می گویی "واو"
می گویم "وَه!"
انگشت هایی که در تناسخ قبلی چنگ می نواختند
این بار مجرم شناخته شدند که تایپ کنند
تیلیک تیلیک
هر بار میزهای سفید کارمند ها
از سر خط تا ته خط
دسته جمعی ناله می کنند
و اشیاء تزئینی ریز و درشت اتاق خواب
شکست می خورند
ترک ترک
مثل آدم هایی که از رگ بیرون نمی روند
پس تصویر کجای بی کسی بود که شکست
شکست
شکست از پیاده روی آبدارِ تازه
در تقاطع غیر هم سطحِ ایستادنت کنار
ایستادنت وسط
ایستادنت میان یک کفِ دست خفگی
...
Top of Form

تیر و مرداد 92

سوگواری 3


من سوگوار دو مرگ ام
گورستانی در من آرام گرفته است
و نبض خونی زندگی را می بلعد
بهار 92

ماهِ بعید



بعید است ماه از این منظومه گذشته باشد
مگر آن‌که ماه
همیشه از بعیدها می‌تابد.
ببین، از تغزلِ تنِ تو آسمان آرام گرفته است.
از تغرل تن تو،
ابرها، سنجاقک‌ها، چرخ‌ ماشین‌های اتوبان،
و دکمه‌های پالتوی زمستانی
از جان رنج‌های خود                        
چند قافیه می‌کاهند.
ببین!
در من اقیانوس آن چنان پریشان بود که از عبور قافله‌های آرام نیز
موج‌های ترک خورده
بر صخره‌های ساحلی شعر بر جای می‌گذاشتند
آن چنان پریشان که
از عبورِ آسمان
چند لکه بیشتر بر جانِ یخ زده‌ی ستاره‌ها نمانده بود.
می‌شد آرام بگیرم و موج‌های سینوسی گهواره باشم.
اما عطر جان‌گدازِ سلول‌های خاکستری ذهنت‌ات
از رسوخِ تنم، نغمه می‌نواخت.
من در نیمه‌ی پنهان خورشید گداخته‌ام
و ترسی ندارم از ماهی‌های انتظار
که دهان نیمه‌باز بودن را به رخ زخم می‌کشند.
در من آبشارها فرو می‌ریخت
گدازه‌های تنِ هراس
به گوشه‌های مکعبی دنیا
خراش می‌انداخت
من از گدازه‌های تن‌ِ هراس
برای جنگل بندِ رختی بافتم
تا شعرم
در یکی از گوشه‌های تنِ مکعب
جان بسپارد.

19  و 20 اردی بهشت 92


تا صبح

تا صبح
لابد بوی سیگار شبانه از دهانم پریده است
لابد بیدار که بشوم، دنیا جور دیگری آغاز خواهد شد
انگار نه انگار که هزاران تن، در هزاران جغرافیا در سفرند
نه انگار که هزاران صبح هر روز از سرِ زمین گذشته است و خواهد گذشت
و نه انگار که زمین، صبحی ندارد.
در جهت جاذبه غلطی می زنی
از آن سوی ملال سر در میاوری
هر صبح که بوی دهانِ سیگار
آن سوی زمین را برداشته است،
نه انگار که زمین صبحی ندارد،
اگر بر نقطه‌ی گریزِ نگاه تو شک کنیم.
و زمین صبحی ندارد که بشود بر باعث و بانیِ بی پدرش درودی فرستاد و تف انداخت.
و در نقطه‌ی گریزگاه نگاه تو است که جهان به هم می‌آید،
عاشقانه‌ی عزیز من.
چه حجمی است در دهان نگفته‌ها
در دود شدن آن سوی سرزمینِ زمین،
آن جا که مردی نشسته است در مرزِ سکوت
که در مرحله‌ی دهانی تثبیت شده است
مردی که ارتباط مجهول گردش به دور خود با انحراف 15 درجه از محور منظومه‌ی شمسی تا خورشید را می‌پاید.
مردی که سوژه‌ی میل کسی نیست
در همان حال که دیگری بزرگ بر لبه‌ی محل انبساط جهان با سرعت میلیاردها سال نوری بیخیال لم داده و پاهایش را در کرانه‌ی هستی، در ناکجایی میان عدم،
تاب می‌دهد.
چه حقیر است که تا صبح بوی سیگار دهانم سر از کدام نقطه‌ی منظومه‌ی شبانه‌ی هستی در آورده باشد، نیست؟
و او که سلوکی بهلول‌وار در دایره‌ی زیست بشری دارد می‌گوید:
گوشه‌ی لبت رو پاک کن، تخم مرغ آب پز خوردی؟
و می‌خندد،
زرد و متعفن،
بر گوشه‌ی لبی که آن قدر تکیه‌گاه اشتیاق این و آن بوده است،
چروکیده و گندیده،
رویاهای ناکام نوجوانی اش را آماس کرده است.


24 اردی بهشت 93