۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

حال کرگدن

مدتی بسیار طولانی است که حالت تهوع دارم اما نمی تونم بالا بیارم. نگرانم که زندگی رو دارم به گند می کشم، واسه همین به روی خودم نمیارم که حالم خوب نیست. اما نمی تونم کاری بکنم و هی تعجب می کنم که چرا هیچ چیزی پیش نمی ره؟ نه اینکه درست پیش نره ها، اصلا پیش نمی ره. اصلا چیزی نیست که بخاد پیش هم بره. زندگی وایساده. وایساده راکد سر جاش و تکون نمی خوره و داره می گنده. ما رو هم داره با خودش می گندونه.
یه زمانی هی حس می کردم از فلان چیز و بیسار چیز حالم خوب نیست. الان حتی سوژه ای هم برای بد حالی وجود نداره. نمی دونم به این حال می گن رخوت یا بی حس شدن یا سر شدن یا چی. شاید هم جدن در حال فساد هستیم، مثل جسدی که توی خاکه و باید مدت ها زمان بگذره تا باورش بشه که دیگه کم کم مرز بین تنش و خاک قابل شناسایی نیست.
آره، الان فهمیدم که این حالت تهوع گیر کرده سر دلم ولی بالا نمیارم، همین طوری موندم با یه لبخندی بر لب که یعنی مثلا من حالم خوبه...

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

پوستی دارم (مستهجن بودگی)

چند روزه دارم به این موضوع فکر می کنم که بدن من چقدر موضوع مستهجنی است برای عیان شدن که از خانه تا خیابان، همه جا باید از پدیدار شدن کوچکترین جلوه ای ازش، در هراس و ترس و عذاب وجدان باشم.
جلوی بابا نباید شلوار تنگ بپوشم. جلوی فامیل قواعد بسیار مشخصی برای لباس پوشیدن وجود دارد. مرتب عذاب وجدان که نکند کمی از گردنم معلوم باشد یا وقتی خم می شوم، از توی یقه ام معلوم شود که دو تا سینه دارم! گاهی با خودم فکر می کنم مگر بقیه نمی دانند که دارم؟ پس چی را دقیقا باید قایم کنم؟ 
برجستگی باسنم نباید معلوم شود. خب برجسته است، انگار که نارنجک آماده ی انفجاری را پشتم حمل می کنم و باید مواظب باشم کسی نفهمد که چه جرمی مرتکب شده ام!
توی خیابان هم که جای خود دارد.از زیر روسری پشت گردنم اگر معلوم شود،.... آستین های مانتو ام را اگر بالا بزنم، ... شلوارم اگر کمی کوتاه باشد و موقع نشستن مچ پایم معلوم شود... انگار که نباید کسی بفهمد که من پوستی دارم.
نباید کسی بفهمد که من بدنی دارم.
بدنی دارم، که از خودم هم باید پنهان کنم که خواهشی دارد. 
اوه! من یک بشکه ی باروت با خودم حمل می کنم که باید انکارش کنم! 

 دارم سعی می کنم کمی پیشرفت کنم و بدون عذاب وجدان جوراب شلواری بپوشم. حتی اگر موقع نشستن مانتو ام بالا رفته باشد و ران جوراب شلواری پوشیده ام معلوم باشد. 

عکس از صبا زواره ای


http://www.sabazavarei.com/
عکس از صبا زواره ای

۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

چهار دیواری

آن یکی دیوار اتاق
.
از امتداد عصب‌های من کاغذ دیواری شده است.
.
زمین،
.
پوستِ من است،
.
زمین، پوست من است.
.
رویاهایم لابه‌لای میلگردهای سقف قیلوله کرده‌اند.
.
از درزهای پنجره باد می‌وزد،
.
از درزهای شیشه، نور
.
از درزهای تنم، پیری.
.
بیندازم پشت گوش.
.
اگر مرا دیدی.
.
جمع شو و باز شو.
.
دست روی چهاردیوارت می‌کشی
.
که شاخه‌های عصب‌های من است.
.
زمین،
.
پوست من است.
.
زمین، پوست من است.
.
چند بار،
.
چند بار پیله بستم؟
.
من کابوس آن کِرم ام...
.
چند بار پوست بیندازم؟
.
لابه‌لای میلگردهای بِتُن،
.
رویاهای منجمد می‌خزیدند.
.
کرمی که خواب می‌بیند که صبر-کُش می‌شود و از پیله در می‌آید،
.
اما هنوز کِرم است.
.
از خواب می‌پرد و هنوز در پیله است،
.
نفسی از آسودگی می‌کشد و از پیله در می‌آید،
.
... و هنوز کِرم است...
.
و از خواب می‌پرد و هنوز در پیله...
.
پیله از آسودگی نفسی و هنوز...
.
صبر-کُش می‌شود و هنوز کِرم...
.
کرمی رویا می‌بیند که از پیله...
.
کابوسی کِرم می‌کند که هنوز...
.
چهار دیوارِ اتاقم پنجره است از عصب‌های کاغذی.
.
و از پنجره‌های بتن شده،
.
بیرون عصبی است.
.
درخت ریشه‌هایی عصبی می‌دواند،
.
در زمین،
.
که پوستِ من است.
.
زمین پوست من است.
.
عصب‌های درخت از رگ‌هایم می‌نوشند.
.
و میوه‌هایی از قلب‌های خونین دارند.
.
بطن‌های شیشه‌ای درخت،
.
در کاغذِ چهاردیواری می‌تپد.
.
چهار دیوار عصبی در امتداد من صبر می‌کنند.
.
پیله‌های بتنی سر تا پا پنجره‌اند.
.
و از بیرون، پنجره عصبی است.
.
آن یکی دیوارِ اتاق،
.
از زیر رگ‌های من بیرون می‌خزد
.
و به سلوک در سرنوشت بِتُنی خود
.
سر به ناکجا می‌گذارد که کِرم،
.
از کابوسی می‌پرد و آسوده می‌شود،
.
که هنوز در پیله است و این بار
.
بیرون نخواهد آمد،
.
و از کابوسی نخواهد پرید به کابوسی.
.
در بتن و در پیله و در رگ‌های شیشه می‌تَنَد.
.
بتن در تَنِ پیله می‌تَنَد،
.
پیله پای پنجره می‌تَنَد،
.
تَنِ درون درخت می‌تَنَد.
.
کرم می‌تَنَد.
.
تن می‌تَنَد.
.
درخت می‌درختد.
.
و زمین،
.
پوست من است-
.
زمین، پوست من است.
.
بیندازم پشت گوش
.
آن‌جا که کابوس‌ها خمیازه می‌کشند.
.
آن‌جا که این مکعب تنیده از بتن و پوست وعصب
.
پیله‌ی من است.
.
و زمین،
.
پوست من است.
.
زمین، پوست من است.
.
کرمی در تار و پود پیله،
.
ریشه می‌دواند.
.
عصب‌های من تا آن سر جهان درازند.
.
و جای پای هزار درد در امتدادشان جریان دارد.
.
در امتداد زمین،
.
که پوست من است،
.
زمین، پوست من است...
.
.
.
12 بهمن 91

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

سروتونین

دقیقا همون روزی که قرار بود از یه مغازه ای تو انقلاب، یه شماره از مجله ای رو بگیرم که شعرم توش چاپ شده بود، توی قفسه های کتاب های 500 تومنی، کنار یکی از مغازه های اولای کارگر شمالی، یه کتاب شعر حدود 100 صفحه ای، از همینا که مربوط به اولین یا چندمین مجموعه اشعار شاعری تازه کاره، دیدم. کتاب چاپ بهار 91 بود، یعنی کمتر از یک سال از چاپش می گذشت و سر از کتاب های دسته دوم در آورده بود، اونم ققسه ی کتاب های 500 تومنی، کنار پیاده رو که حتی این شایستگی رو پیدا نکرده بود که قسمتی از فضای سقف دار مغازه رو اشغال کنه. من کتاب رو خریدم که از اون فلاکت نجاتش داده باشم. هر چند تا الان حتی یک صفحه اش رو هم نخوندم.ولی به هر حال، فکر می کنم همین ماجرا خیلی تاثیر داشت تو اینکه از دیدن شعرهام که برای اولین بار توی مجله چاپ شدن، اصلا خوشحال نشم.

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

این شعر به افتخار زندگی در این شهر، که اخته است.

شهر
.
پیردختری است که جز تجاوزهای مدام
.
عشقی بر خود ندیده است
.
لای تاریکی پای برج های مسکونی
.
در کوچه های باکره اش
.
حرارت پوست آسفالت تابستان موج برمی دارد
.
بر لب های گداخته ی دیوارها
.
شهوت دست هایش
.
میان چین لباس ها تا خورده است
.
آلودگی، از حد هوا که می گذرد
.
در سرفه های پنجره پیداست.
.
از هم خوابگی محله با بزرگ راه
.
تیر آهن در گلویش گیر کرده است
.
-تلخی نکن جانم!
.
دلم!
.
این سیاهی هوا،
.
اخم خیابان هاست
.
ملالت روزهای تعطیل
.
در عبوسِ خاکستری پارکینگ ها پیداست
.
بارانی بیاید،
.
صورتت را دو روزی بشوید
.
برود،
.
 شهر!
.
بارانی بیاید،
.
مرده شورت را ببرد،
.
شهر!

....................................................................................................15 آذر 91