۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

نکاتی چند به بهانه ی فیلم آواتار در باب مسائلی زیاده انسانی



 
پیش از همه بگویم که قصدم بررسی نقادانه ی این فیلم و جایگاه هنری آن نیست. معتقدم که فیلم آواتار با داستانی نسبتا کودکانه و خیالی، و جلوه های ویژه ای که این تصور را تقویت می کند، اگر به صورت کاملا انیمشن ساخته شده بود، ارزشی والاتر می داشت. از سوی دیگر، تکنیک های پیشرفته ی به کار بسته شده در ساخت این فیلم، در کنار داستان روایی خوب، بار دیگر پس از روز قضاوت و کشتی تایتانیک، کامرون را در خط اول کارگردانانی قرار می دهد که توانسته اند ترکیبی قابل قبول از تکنیک های بسیار پیشرفته ی فیلم سازی (از نظر به کار گیری مدرن ترین تکنولوژی ها)  و داستان روایی را ارائه دهند، بی آنکه در استفاده از ابزار فیلم سازی مسحور فریبندگی شکوهمند تکنولوژی شوند. هر چند از این نظر، کامرون در دو فیلم پیشین که نام بردم، موفق تر از آواتار عمل کرده است.
اما آن چه باعث شد در مورد این فیلم دست به قلم ببرم، هیچ کدام از این نکات نبود. همان طور که پیشتر هم گفتم، هیچ قصد بررسی زیبایی شناختی این فیلم را ندارم. باید بگویم که در حین تماشای این فیلم، چندین بار گریه کردم و علت آن، نه خود فیلم و ماجراهایش، بلکه یادآوری فاجعه های مشابهی بود که در همین سیاره ی سبز و آبی خودمان اتفاق افتاده است و هنوز هم می افتد.
آن جا که ساکنان سیاره، با تیر و کمان هایشان در برابر کشتی های فضایی رخنه ناپذیر انسان ها ایستاده بودند، با تمام غرور و با تمام وجودشان، و جانشان را بر سر محافظت از سرزمین و خانه هاشان و خانواده هاشان می دادند، آن هم در حالی که انسان ها، آن ها را مشتی جانور وحشی و بی تمدن تصور می کردند، نمی توانستم به یاد بزرگترین نسل کشی تاریخ بشریت نیفتم: کشتار 70 میلیون ( از 80 تا 100 میلیون) سرخ پوست بومی قاره ی تازه کشف شده ی آمریکا، در نهایت وحشی گری و دنائت، از سوی اروپائیانی که خود را صاحب تمدن برتر می دانستند و قبایل سرخ پوست تار و مار می کردند، در حالی که آن ها  به خاطر تجاوز و تخریب خانه و سرزمینشان و تنها محل امنی که داشتند، از خود دفاع می کردند و یا سفید پوستان را به عنوان بیگانه می کشتند. برای سفید پوستان، آنان تنها وحشیان بی تمدنی بودند که جلوی تصرف زمین و طلا را گرفته اند و مانعی بر سر راه سفید پوستان برای غارت و تخریب آن چه هست، برای بنا کردن آن چه سفید پوستان می پسندند که باشد، ایجاد کرده اند. و پس از این غارت و تخریب، بنا کردن سرزمینی بر دریای خون و جان این انسان ها که هنوز هم پس از ششصد سال که آن حمام خون را تبدیل به خانه ی امن خویش کرده است، از حمام خون مردم سایر نقاط جهان تغذیه می کند و فربه می شود و از ترس مورد تهدید قرار گرفتن آن، هرگونه جفاکاری را روا می شمرد و توجیه می کند.
هر چند که آرایش سر و صورت و مو ها و لباس ساکنان سیاره ، بسیار شبیه سرخ پوستان بود، اما از نظر زندگی قبیله ای و ارتباطی که با عناصر طبیعت داشتند، همچنین می توانند یادآور مردم قبایل سیاه پوست ساکن آفریقا باشند. تصاویر این فیلم، برای من، همین طور یاد آور درد و رنج صدها هزار سیاه پوستی بود که همچون حیوانات از اطراف قبایل خود شکار شدند و به عنوان برده، خاک سرزمین جدید همان که بر خون سرخ پوستان بنا شده بود- را شخم زدند و بارو کردند. بر کسی پوشیده نیست که برای ده ها سال، با چه قساوت و بی رحمی غیر انسانی کم نظیری با زندگی آن ها معامله شد. و البته بر کسی پوشیده نیست که هنوز هم چگونه خون قاره ی سیاه مکیده می شود و صدها هزار کودک و بزرگ، قحطی زده و یا در محرومیت به جای می گذارد.
ایده ی دیگری که من را متاثر کرد، ارتباط میان موجودات زنده در سیاره بود. ریشه ی گیاهان در زیر خاک به یکدیگر پیوند می خورد و شبکه ای زنده و جاندار از ارتباط های زنده را ایجاد می کرد، نابودی یک درخت یا حتی رنج کشیدن آن، باعث درد و سوگ باقی درختان و گیاهان و در پی آن، جانوران می شد. چرا که اینان، نه موجوداتی یکه و اجزایی از هم سوا، که یک کل واحد بودند که در قالب هایی مختلف و متکثر جلوه گر شده بودند و خود را به عنوان یک کل زنده نیز در می یافتند. مجرایی بسیار کارا تر از وسایل ارتباط موجودات زمینی برای ادراک یکدیگر داشتند، به گونه ای که اگر خوش حالی و ناراحتی یکدیگر را بی واسطه درک می کردند و اگر آسیبی به یک کدامشان می رسید، همگان که به مثابه یک جان بودند، از ان رنج می بردند.
جانوران این سرزمین، اندام حسی ای داشتند برای ارتباط بی واسطه. آن ها را مانند یک روح می کرد تا احساس و ادراک دیگری را بی هیچ واسطه ای دریابند. هر ارتباط فیزیکی موجودات این سیاره، به معنای برقراری ارتباطی ذهنی و احساسی بود و رابطه ها از شکل فرد-فرد خارج شده و به صورت سیالیت احساس و ادراک میان دو موجود که یکی شده اند در می آمد.  
آیا نیاز به چنین تصویر کاریکاتوری و اغراق آمیزی داریم تا درک کنیم که این سیاره، همان کره ی زمین خودمان است که از بین رفتن و آسیب دیدن هر گوشه اش، کل طبیعت را سوگ وار می کند و آسیبی که به هر قسمت آن از جنگل تا کوه و دریا می رسد، همچون تیشه ای است که بشر بر ریشه ی زندگی فردی و جمعی خود و بر آسایش و کمال خود می زند؟ و حالا فرض کنید درخت کهنسالی که باید در محضرش آرام سخن بگویی، و مامن فیزیکی و روحانی قبیله ای دیر سال است، ناگهان با اصابت موشکی آتش می گیرد و منفجر و نابود می شود و تمام آرزوها و آشیان هایی که در خود دارد را بر باد می دهد. زخمی چنان بر جای می گذارد بر تمامی زندگان و فهمندگان دیگر، که التیام بخش نیست.
چگونه و چه زمانی زخم خای روح و جسم انسانیت، و زیست گاه ما زمین، با تمام هستندگانش، التیام خواهد یافت؟
هرچند فیلم آواتار، به شیوه ی کارتون های دیزنی، به خوبی و خوشی پایان یافت، اما چه کسی است که نداند ظرفیت سیری ناپذیر انسان ها برای تصاحب و تخریب، آن ها را دوباره بازخواهد گرداند، این بار با سلاحی مخرب تر و مرگ بار تر و با عزمی که شیطان-گونه راسختر شده است.
(و در تاییید این نکته ی آخر هم بگم که آواتار دو و سه هم کلید خورده گویا!)
آبان ماه 91



۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

جاودانگی

جهان دیگر، نه برای زندگی ابدی مردگان، بلکه برای تسلای زندگان اختراع شده است.
 اگر کودکی ، عزیزش، یکی از اعضای خانواده اش، یا از همه بدتر، مادرش بمیرد، به او چه خواهیم گفت؟

تووووو فان


توفان

برعکسِ صدای قطره‌های آب

کِچ، کچ

برعکسِ صدای رگبار

برعکس صدای ناب

آسمان‌های هفت‌تایی

یکی-یکی فرو می‌ریزند

آسمان هفتم

از پایه‌های عرش.

دل ابرها پاره-پاره می‌شود.

پنجره‌های اتاقم بر خود می‌لرزند

به هزار تهدید فرو-ریخته پاره

به هزار پاره تهدید فرو-ریخته

به فروریختنی هزار پاره به تهدید

به پاره-پاره تهدید فرو ریختن

لحظه‌ای گشایش در دل تاریکی و بعد

غرش و خشم.

لحظه‌ی ناب چشمک زدنِ آسمان وشوخی رگبار

در رگ‌های آسمان

می‌باید خشم

می‌بارد عصیان

چرا آسمان فرو نمی‌ریزد، ناخدایا!

چرا از این گوشه‌ی بی‌مقدار رخت‌خواب

به میانِ آشفته‌ی هستی پرتاب نمی‌شوم؟
خرداد91

جاودانگی


خدایی باید باشد، تا با بعد از آن که مردیم، با خاطرات ما زندگی کند.
. ما را در خاطرات خود مرور کند و از مرور دردهایمان گریزی نیابد.
.
 این چنین است زندگانی پس از مرگ، 

 

 جاودانه زیستن در خواب های خداوند.



سخت است کسی را دوست داشتن که از محبت‌ات می‌رمد


 

من و تو

کیلومترها مرز خاکی داشتیم

مرزبان‌هایت دستور شلیک داشتند و بدنم

مجروح و پاره-پاره است از تیزبینی‌شان

از مرزهایت فراری‌ام دادی.

مرداد 1391

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

غربت دسته جمعی

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
غربت دسته‌جمعی جیرجیرک‌ها

یک ربع مانده به چهار صبح آبکنار

نم‌ناکیِ راه-راهِ هوا

چنان شب است که انگار روز نخواهد آمد.

بوی باغ پشتِ خانه از حیاط می‌گذرد.

نفوذِ خوابِ شالیزار

از میان بلندای مغرورِ صنوبرهای جوان

تا پاهای پنجره

تا خزشی آرام از دیوار

تا لمسِ گونه‌های من

...

اینجا صبح،

نسل،

نسل،

نسل،

ارث پدریِ خروس‌هاست.

اینجا دست‌هایم روی سبزه‌ها و خاک

اینجا تنم که به عرقِ مرداد ماه می‌نشیند

اینجا هوای تنم به هوای بجار

و رویش نیاکانم با شلتوک‌ها

نسل،

نسل،

نسل،

با نسیم تاب می‌خورند.

یادش بخیر که بر کنده‌ی باقی‌مانده از درخت گردو،

نشستم و گریه کردم

که تن فروشی رفت و دیگر بازنگشت.

این بار رفتم،

به خداحافظی روی باغ را بوسیدم.

ابا مثل هر بار،

کاسه‌ای آب پشت سرم ریخت تا با نیاکانم برویم.

و اجی از روی پله‌های آشپزخانه دست تکان می‌داد.

این تصویری است که در قاب حافظه

روی دیوار ذهن خواهم آویخت.

تنهایی راه-راهِ جیرجیرک‌ها

در شب‌های پشتِ سر

جا می‌ماند.

مرداد 1391

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

آیینِ هستی


که در آیینی، رقص تو‌ام

هر لحظه چشمانت را ببند و بپرس

آیا در این لحظه دنیا هنوز برجاست؟

دلم گاهی حتی-

برای ازدحام نفرت انگیز واگن‌های مترو هم

تنگ می شود.

تنگ می شود.

دلم.

که در چرخشی،

 غربتِ توام.

حتی اگر هستی،

رو به سوی برخوردهای سهمگین ستاره‌های نوترونی داشته باشد،

و دو کهکشان بی هیچ گزندی،

از درون هم بگذرند.

آیا از برخوردها و مرگ ها نیست که زندگی می زاید؟

از دردها نیست که تولد می انجامد؟

و یا میان این شعرها،
یاوه ای بر جایِ فلسفیدن است؟

فلس-

فلس-

فلس-

که در آیینی،

رقصی تو‌ام.

هنگام که انقباض فضا-زمان

بتپد  و از درونم عبور کند

و کش می‌آیم و کش می‌روم و کش برمی‌‌گردم.

و آب می‌روم و آب می‌آیم و آب می‌شوم.

و دیاز پام-
پام-
پام-

که در غربتی،

چرخشِ تو‌ام.

پشت شدن توام و رو شدنِ توام.

که خوابت نبردن‌ها،

و مست نشدن‌ها،

و از عشق افتادن‌های تو‌ام.

روزی یک کدئین به تو معتادم.

از تو دست رفته‌ام.

به بی‌آهنگی.

به فلسفیدنِ ماهی حلال گوشت.

و به عادت‌های زنانه‌ی هر ماهه‌ی ماه.

وقتی که کامل است،

وقتی که ناقص است،

وقتی که کم می‌آید،

و بعد،

کم می‌رود.

تا ماهِ بعد.

13 شهریور91

...


نیاز روزانه‌ی من به عاشقت بودن

در سبدِ خریدِ کالایت

نیازِ شبانه‌ام

به آغوشی که با نیست با من

و با من نیست.

مرداد 1391

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

خاطره


مرد کارگری بالای تپه‌های شن راه می‌رفت

میلگردهای خط چهارِ مترو در انتظار،

دسته‌ی فلامینگوهایی که پاهاشان در بتن گیر کرده است،

و کوچ‌گاه تابستانی‌شان خشکیده.

غربتِ لبخندت به یادم می‌آید.

هر بار که عبور می‌کنم می‌چرخم با نگاه

بلکه ردی، اثری از با هم بودنما بر سرامیک‌ها و صندلی‌های سکو باشد.

سرامیک‌ها می‌لغزند و صندلی‌ها را عوض خواهند کرد.

در خط چهار مترو،

ایستگاه اکباتان.

مرداد 1391

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

با تو مردن


با تو نخواهم خندید، می‌دانم.

با تو تنها می‌توان‌ام مُرد.
با تو تا انتهای دنیا
خواهم مرد
تنها.
در چشمانم پیدا بود
در چشمانم محو شد.
آیا به مصیبتم می‌ارزیدی؟
مرداد 1391


پی نوشت از سعدی شیرازی:
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

پیاده

...
خسته ام

خسته ام

خسته ام و هنوز

دوستت دارم

نه تو را،

سایه ای را که از تو در پیاده-روی های این خیابان باقی مانده است.

چند سالی است که نبضی گیر کرده است.

اینجا،

اینجا، روی این رگ که از پشت گوشم می گذرد

چرا هر آن چه تو هستم ، نیستی؟

چرا باله های مصنوعی نکارم تا از میان ترافیک ماشین ها شنا کنم؟

از سرِ کی دست بردارم؟

از دستِ کی سر بر دارم؟

دیگر تو زیبا نیستی

چرا که هر بار که قرص ماه کامل می شود

من در نهایت درد،

اوجِ عشقی بارور نشده را سقط می کنم.

چرا که با گردش های ماهانه ی ماه هم-عادتم

من با گردش های ماهانه ی ماه هم-عادتم.

خسته ام

خسته ام  هنوز

دوستت دارم.

و هنوز

بر جنازه ات سوگوارم.

گرچه راه می روی و صدایت

یاد-آور توست.

بیست و یکم مرداد 1390
 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

انسان کشی


ادامه ی نسل نیافتن هم نوعی خود کشی بشری است؛ و به اندازه ی کشتن نفس، خودخواهانه و نا مسئولانه. آیا آسودگی در عدم وجود است؟ این خودخواهی است که فرزند خود را از فرصت زندگی محروم کنید، چون خود رنج کشیده اید، اگر او زندگی را تجربه نکند، حتی نخواهد توانست از شما شکایت کند که چرا آن را به او اهدا کردید. و اگر زیست و از شما شکایت برد، از کار خود پشیمان نباید باشید، چرا که اعتراض زنده و فعال، بهتر است تا انعفالی نابوده و رشد عدم. توالد نسل نیافتن هم نوعی خودکشی است.